تبليغاتX
داستان نویس بچه گانه - سهام عدالت
سی سال راست قامت ایستاد، گچ خورد آسم گرفت

مادرم چای آورد خوشحال بود

گفت ذری خانم گفته حقوقت زیاد می شود

پدرم از خوشحالی مادرم آنقدر خندید که آسمش سکته کرد

مادرم غش کرد

خواهرم دیوانه شد

برادرم سرش را تراشید و دور حیاط شروع کرد به دویدن

و من گوساله رفتم تا حقوق پدر بگیرم

خانم پیر مهربان متصدی گفت

حقوق را در بانک؛ سر برج می دهند.

راستی حسنک کجا رفته بود تا من گرسنه نمانم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 1:58  توسط احمد علی خلیلی خو  |