روزنامه نوشته بود:
آگهی مناقصه شماره 1986-5-2
شرکت سد سازی سیوند برنده مناقصه ساخت پاسارگاد و حومه.
شرکت راه سازی و عمران تمدن برنده مناقصه ساخت اتوبان بیست بانده
ورودی اتوبان دروازه تمدن خروجی کشورهای خلیخ فارس
نوشت ساخت شهرک دوستی بر روی خلیخ فارس را به مناقصه میگذارم.
حالا گور پدر ما که در کتاب های قطور نوشته بودند
برای تولید هر تن کاغذ هفده اصله درخت قطع می شود
و شاید عکس مسعود زیر پرچم خلیج همیشه فارس
راستی کبری بالاخره تصمیم خود را گرفت
دنیا خیلی قداره!وفا نداره!
روی یه تخت گوشه دنج قهوه خانه نشسته بود و پک های سنگین به قلیونش میزد دود کمش رو می داد بیرون و یک استکان چایی رو هورت کشید و خیره موند به قفس خالی پرنده که زمانی جای دو تا مرغ عشق بود. با همون حال پک های سنگین به قلیون می زد و در افکار خودش غوطه ور بود.
درویش و بود و خاکستر نشین تمام داراییش همین یه قفس بود و کشکولش و خرقش.
زمانی کارو باری داشت توی یه شهر اصفهون یه هجره کوچیک علافی داشت از همون راه روزیشو در می اورد. نمی دونم کی توی جلدش رفت که زن بگیره مادرش یا کی نمی دونم. روزی نبود که مادرش از دخترهای همسایه تعریف نکنه و رنگ و لعاب اونا رو با اب و تاب مثل قصه های شاه پریون بازگو نکنه. اخرش خام مادرش شد و رفتن خواستگاری یکی از همون دخترهای محل. پارچه و کله فند بردن و جواب بله رو گرفتن دیری نپایید که عروسی سر گرفت و رفتن زیر یه سقف. اوایل ترانه های عاشقونه برای هم میخوندن ولی نمی دونم چی شد که بعد از یه مدت زمونه چرخید و زن مشدی رنگ عوض کرد. همش از کار مشدی ایراد می گرفت و چیزایی میخواست که از وصع مشدی به دور بود و خواب این چیزایی که زنش میخواست رو تو خوابم نمی خواست. اصلا انگار همه زنا همین طور بودن بابای مشدی هم از دخت مادر مشدی دغ کرد و مرد.
مشدی همش سرکوقت زنش رو میشنید و دم نمی زد . از مادرش کمک خواست ولی مادرشم طرف زنشو گرفت بیچاره مشدی هی کار میکرد و پس انداز میکرد ولی زنش تمام پس انداز خرج لباس های انچنانی و تجملات خودش میکرد. بیچاره مشدی دم نمی زد.
نمی دونم کی باز رفت تو جلدش بره سراغ نزول، نزول میکرد و همرو میداد دست زنش ولی کمرش داشت زیر این پولا خورد می شد. نمی دونم باز کی رفت تو جلدش که بابا تو هم نزول میگیری دیگه از گناهش چه باک، اخه مشدی ادم با ایمونی بود ولی کی بود رفت زیر جلدش کهع نزول بگیر و نزول بده. دیگه کار مشدی شده بود حساب کتاب و رفتن در خونه بدهکاراش دیگه مسجدم که عشقش بود نمی رفت. نمازاش با هزار زور به قول خودش به کمرش میزد.
یه روز صبح چشاشو باز کرد که دید هیچی نداره عاص و پاس، دوکون موروثی رو فروخت پول طلبکارا رو داد نشست تو خونش و فقط به فکر گرفتن طلباش بود، ولی وقتی بدهکارا فهمیدن که مشدی برشکست شده، شمشیر رو از رو بستن و کاسه گدایی دادن دستش و مهلت پشت مهلت. بیچاره مشدی از یه طرف غرغرهای زنش و مادرش از یه طرف این وضع دیگه به یه جایی رسید که نتونست دووم بیاره و زنشو سه طلاقه کرد و یه خرقه و کشکول درویش گرفت دستش و راه افتاد اومد تهرون، مهرکه گیری میکرد گدایی میکرد، باربری میکرد و از این راه یه چند قرونی در می اورد و خرج چای و قلیون و تریاکو، شرابشو در می اورد.
یه درویش خاکستر نشین و دوره گرد که تموم داراییش یه قفس خالی پرنده و کشکول و خرقش بود. یه روز وقتی داشت تو محله ها اتل و باتل واسه خودش میگشت یه زن ! یه پیر زن با موهای ژولیده و درهم و برهم با لباس های مندرس کاسه گدایی رو طرفش گرفت و یه قرون کمک خواست درویش از تو خورجینش یه قرون در اورد و گذاشت تو کاسه پیرزن، پیرزن سرشو آورد بالا گفت پیر شی جوون مرد، درویش با دیدن پیرزن مثل دیوونه ها با سرعت تموم از پیرزن دور شد و دوباره پیرزن نشست روی پله کاهگلی خونه.
روی یه تخت گوشه دنج قهوه خانه نشسته بود و پک های سنگین به قلیونش میزد دود کمش رو می داد بیرون و یک استکان چایی رو هورت کشید و خیره موند به قفس خالی پرنده که زمانی جای دو تا مرغ عشق بود. با همون حال پک های سنگین به قلیون می زد و در افکار خودش غوطه ور بود.
صبح خروس خون جنازه نیمه جون مشتی که از مستی شراب و کشیدن تریاک صورتش رنگ باخته بود پیدا کردن، اخرین جمله مشتی که بریده بریده از ته حلقش بیرون می یومد خوب یادمه می گفت: دنیا خیلی قداره! وفا نداره!