گزارش یک پرونده.
پارادایس قسمت دوم
اریک، مارگارت را در آغوش گرفته بود و لنگان می دوید. گروهی با سگ و مشعل هایی در دست هر گوشه جنگل را دنبال آنها می گشتند. و این دو در پیش می رفتند شاید دنبال روزنه امیدی.
ناگهان پای اریک به سنگی گیر کرد و بر روی زمین افتاد سرش بر تخته سنگی خورد و خون از میان موهایش جاری شد. مارگارت گریبان اریکان را تکان می داد ولی اریک حرکتی نمی کرد. مارگارت به طرف مردانی که در تعقیبشان بودند رفت .پدرشان جلوی جلوی گروه حرکت میکرد خود را خیلی تاراحت و پریشان نشان میداد. ولی در اصل در وجودش از آنها متنفر بود. مارگارت به یکی از مردان رسید دستش را گرفت تا اورا پیش اریک ببرد ولی مرد سوتش را از جیبش در آورد و بقیه سگهارا صدا کرد مردانی که به دنبال این دو بودند با شنیدن صدای سوت مانند سگانی که صدای سوت صاحبشان را بشنوند فریاد کنان به سمت صدا رفتند تقلاهای مارگارت بی فایده بود. انگار کسی به وجود اریک اهمیت نمی داد.
پدر سنگدل به طرف دختر رفت. زانو زد و او را در آغوش گرفت و شروع به گریستن کرد ولی زیر لب در گوش مارگارت او را تهدید می کرد. دخترک میلرزید و حرف نمی زد.گروه به سمت خانه هایشان رفتند و جسد نیمه جان اریک همان جا باقی ماند.
دوهفته بعد جسد مارگارت در زیر زمین خانه پیدا شد. پزشکی قانونی علت مرگ را خودکشی اعلام کرد ولی اصلا به کبودی های روی بدن و دست و پای دخترک و همچنین خون مردگیهای روی مچ دست و پای مارگارت توجهی نداشت.
ده سال بعد حضور مردی بلند قد با یک عصا در دست با راه رفتن لنگان نظر همه را جلب کرده بود. مدیر یک شرکت بیمه. در مدت کوتاهی مستر مارتین اعتباری عالی برای خود در شهر به دست آورده بود. سه ماه بعد از ورود او در شهر ساکت و آرام اولین قتل بعد از مدت ها رخ می دهد. یک مامور پلیس بازنشسته در دراه برگشت به منزل به ضرب گلوله ای کشته می شود.. هیچ مدرکی وجود ندارد بدون هیچ ردی از قاتل. در شهر هرج و مرج عجیب به وجد آمده همه بدنبال قاتل می گردند ولی کسی نمی داند که واقعا قاتل کیست. یک هفته بعد جسد مستر مارتین نیز که به همان شیوه به قتل رسیده پیدا می شود. مردم شهر فکر می کردند که او قاتل است ولی خود او نیز کشته شه.
از اسکاتلند یارد چند مامور برای تحقیق می ایند. رئیس گروه تحقیقاتی سر بازرس مارتین به دنبال نشانه ای از قاتل میگردد ولی نه کسی چیزی دیده نه شنیده فقط صدای شلیک. تحقیقات بی نتیجه می ماند و گروه شهر را ترک می کنند در طول یک سال پانزده نفر دیگر نیز کشته می شوند من جمله خانواده اقای کین که زن و شوهر پیری بودند و پدر و مادر دختری به نام مارگارت که چند سال پیش خود کشی کرده بود. گروه تحقیقاتی برای تحقیقات دوباره می آیند ولی باز بدون مدرکی آن شهر را تر ک می کنند.سر بازرس مارتین در پی آخرین قتل که خانواده کین در آن کشته شدند. در حال نزدیک شدن به ماشین کلاه خود را درست می کند و می گوید امیدوارم که این آخرین قتل باشد و با پاهای لنگان به سمت ماسین خود حرکت میکند. قتل ها متوقف می شود.