راستش یه مدتیه دیگه نمی تونم بنویسم خستم . خیلی خسته دیگه نمی تونم ذهنمو متمرکز کنم نمی دونم چمه شاید ..
از مردم و شهر و همه چی خستم از دروغ گفتن ها خستم از دیدن خیلی چیزا خستم . ببینم که یه عده پو لشون از پارو بالا میره یه عده پولی ندارن نون بخرن.
خستم از مردم دورو ٬ خستم از مردمی که در عمق حماقت و خریت به سر میبرن ولی خودشون رو فیلسوف و دانشمند فرض میکنن ٬ خستم از درد تمام کارگر ها. کارگرهایی که صبح تا شب برای یه لقمه نون سگدو میززن و تمام دست رنجشون رو یه احمقی به اسم صاحب کار می گیره٬ خستم از دست این جور صاحب کارها. احمق هایی که فکر میکنن به خاطر سنار سی شاهی پولی که میدن می تونن صد برابرش رو کار بکشن کارگر بدبخت رو استثمار کنن٬ هر توهینی که میخوان بهشون بکنن و اداعا های پوچ کنن و خودشونو باد کنن .
کجاست اون کسی که میگفت مزد کارگر رو قبل از این که عرقش خشک بشه باید بدی. بود چی میگفت شاید باورتون نشه ولی توی این چند ماهی که رقتم سر این کار دردهایی که رو که فقط تجسم کرده بودم حس کردم. با تمام پوست و خون و گوشتم.
حالا بگیم انرژی هسته ای پول خون کارگر بسته ای
نمی تونم بنویسم بغض گلومو گرفته چشام تار میبینن نمی تونم نمی تونم...........