تبليغاتX
داستان نویس بچه گانه

خوب دوستان از تاخیرم عذرخواهی میکنم این داستان مال من نیست ولی خوب داستان قشنگی بود لازم دیدم این موقع این دو اپ کنم دوستانی که لینک اصلی رو میخوان میتونم لینکش رو پایین متن پیدا کنند.

آن روز هم مثل هميشه روانه كارگاه نجاري عمویم شدم .حدود 6 ماه بود كه عمو مسووليت را  به من واگذار كرده بود و خود گاه گداري به آن جا سرمي زد و اوضاع كار وكاسبي را زير نظر داشت .

اصغر زودتر از من رسيده بود و در حلبي آتش روشن كرده بود كه فضا را كاملا گرم كند . هنوز چيزي نگذشته بود كه تكه چوپي آتشين در اثر سوختن از آتش شعله ور جدا شد و پايين افتاد و بلافاصله به خاك اره هاي كف كارگاه  رسيد و  شروع به پيش روي نمود .

فرياد آتش آتش اصغر ، مرا متوجه آتش سوزي كرد و هر دو باتمام قوا به جان آتش افتاديم و با تلاش بسيار آتش را خاموش كرده و هر دوخسته و كوفته گوشه اي نشستيم . اصغر سرش را به خجالت پايين انداخته بود و به من نگاه نمي كرد . در ذهنم قيافه عمو را مجسم مي كردم كه بعد از شنيدن اين جريان چه برخوردي خواهد داشت . درنظر همسر آينده ام مهري ، چه جلوه اي خواهم يافت . به سرعت ازجا بلند شده و به طرف منزل عمو به راه افتادم .

افكار پريشان لحظه اي رهايم نمي كرد تا اينكه خودم را جلوي منزل عمو يافتم .با دستاني لرزان در زدم . با شرم و سرافكندگي داخل شدم . زن عمو كه از ديدن من تعجب كرده بود ، و ازهمه بيشتر ، قيافه سرافكنده و اندوهگين و رنگ پريده من ، او را بهت زده كرده بود . جواب سلامم را داد و پرسيد : چي شده ؟ چه اتفاقي افتاده ؟ نكنه خانواده ... كه من زود و با صدايي آهسته گفتم : نه همه خوب هستيم اتفاقي براي خانواده نيفتاده .

اما ... اما كارگاه .... كه عمو زود حرفم را قطع كرد و پرسيد كارگاه چي شده ؟ و ادامه دادم : همه اش تقصير اصغر بود . عمو كه خسته شده بود ، گفت : اصل موضوع را بگو .

با صداي لرزاني گفتم : چيزي نيست خسارت چنداني وارد نشده يك ... يك آتش سوزي كوچك اتفاق افتاد و ما زود جلويش را گرفتيم و خاموشش كرديم.

عمو نفس عميقي كشيد وگفت : زودتر مي گفتي فكر كردم كه ... در همين موقع در اتاق باز شد و ورود مهري با يك ظرف هندوانه حرف عمو را ناتمام گذاشت . زن عمو با نگاهي به من گفت :هر چه بود به خير گذشت حالا دهاني تازه كن و من كه به علت ترس و وحشت و اضطراب بيش از حد آب دهانم خشك شده بود ، شروع به خوردن هندوانه كردم .

مقداري هندوانه كه خوردم ،ناگهان احساس لرزش شديدي نمودم .بدنم سرد شد و تعادل جسمي خود را از دست دادم .

عمو و زن عمو كه از تغيير حال ناگهاني من ، جاخورده بودند ، دستپاچه شدند و نمي دانستند چه كار بايد بكنند . مهري كه شاهد اين واقعه بود . گويا جز گريه كاري از دستش ساخته نبود .بعد ازمدتي خودم را در بيمارستان يافتم . در آن جا پس از چند ساعت تلاش پزشكان ، لرزش بدنم برطرف شده بود ، و از اين موضوع همه خوشحال بودند . بدين ترتيب مرخص شدم و همگي به خانه برگشتيم . اما چند روز بعد ، احساس كردم دستهايم بي حس هستند . تشخيص پزشك نمي توانست صحت داشته باشد . چرا كه پس ازگذشت چند روز متوجه شدم دستهايم كاملا فلج هستند و مدتي بعد پاهايم نيز فلج شده و از كار افتادند . روزهاي جواني و شاد زندگي ام به دوران سياه پر از رنج و اندوه تبديل شده بود ومن مانند تكه چوبي بي حركت ، كنار خانه ،گوشه نشين شده بودم . ديگر از زندگي نااميد شده و درهاي شادي را براي هميشه به روي خود بسته مي ديدم .

هرروز مرا نزد پزشكی مي بردند تا شايد با معالجات پزشك اندكي بهبود يابم .

اما افسوس ... جز جواب منفي چيزي نمي شنيدم .

ياس ، سايه به سايه مرا تعقيب مي كرد وهر روز به من نزديكتر مي شد .باخود مي گفتم بيچاره پدر ومادرم كه بايد عمري مرا بدين وضع تحمل كنند . شش ماه را به اين شكل سپري كردم . يك  روز همين طور كه مثل هميشه در بستر بودم در به صدا درآمد . خواهرم دررا باز كرد، عمو بود .

  وارد اتاق شد واز احوال من پرسيد واين كه معالجه به كجا رسيده است . در جواب ، آه سردي كشيدم و گفتم:به هرپزشك كه مراجعه كردم فقط جواب منفي شنيدم ، ديگر نمي دانم چه كنم ، به چه كسي مراجعه كنم ؟

  چشمان عمو پر از اشك شد و گفت  : پس ... پس شما براي هميشه فلج خواهيد بود ؟ آهي كشيد ونگاهش را ازچهره ام برداشت و به گلهاي قالي خيره شد و ادامه داد : مهري ... مهري ديگر .... ازدواج ...  حرف عمو را قطع كردم و گفتم عموجان از اين حرفهاي بريده بريده منظورتان چيست ؟ كه عمو بلافاصله گفت : مادر مهري ، ديگر با ازدواج  شما مخالف است و اميدي به بهبودي شما ندارد . بهتر است شما هم از اين ازدواج صرف  نظر كنيد . با اين حرف عمو دلم شكست و تنها شعله كوچك اميد نيز خاموش گرديد .

تنها روزنه اي كه در اين شرايط  ناگوار به آن دل بسته بودم ، از من گرفته شد . ديگر شب و روز برايم تفاوتي نداشت : از همه چيز متنفر بودم دنيا برايم تيره و تار شده بود بعد از ظهر همان روز اصغر با چند تا از دوستان به ديدن من آمدند . 

من موضوع را به آنها گفتم و از سايه حجيم نااميدي كه بردلم جا خوش كرده بود برايشان حرف زدم ، ولي آنها سعي كردند مرا به هر نحوي كه شده دلخوش كنند و نگذارند اميدم را به زندگي به طور كامل از دست بدهم ناگاه ...

گويا كسي مرا صدا مي زد . با خود گفتم : بايد بروم ، بايد بروم !

حالي ديگر به من دست داده بود ، سنگيني پلكها و خواب عميق مرا از دنياي پرهياهو جدا كرد . وقتي به هوش آمدم و چشمانم را گشودم . خودم رادر صحن حرم مطهر يافتم ،  چشمم به گنبد بارگاه حضرتش افتاد .

متوجه شدم كه به سقا خانه تكيه كرده ام . كسي متوجه من نبود  . خود را از ديوار جدا كردم و به  اعضا واندامم نظري انداختم .

باورم نمي شد روي پاهاي خود ايستاده بودم دستم . دستم مثل اول شده بود .

صورتم را برگردانم . نه مثل اين كه گردنم هم ... دلم مي خوست از اعماق وجود فرياد بزنم و با صدايي هرچه بلندتر از آقا تشكر كنم . اكنون من ، شفا يافته اي بودم كه به لطف وتوجهات آقا امام هشتم (علیه السلام) ، سلامتي كامل جسمي خود را به دست آورده بودم .

خودم را به ضريح مطهر رساندم ، مشغول زمزمه كردن شدم و گفتم :

اي آقا و اي مولا جان!  درد هاي ناگفته را مي دانيد واز دلهاي شكسته آگاهيد طبيب اصلي تويي ، حبيب هستي تويي ... با تمام وجودم ممنوم .

برگرفته از بسایت زیر

http://www.m-narjes.org/adabi/matne%20adabi/adabi5.htm

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 23:13  توسط احمد علی خلیلی خو  |