با برداشتی آزاد از کتاب مردی که از مرگ فرار میکرد.
خسته بود . شاید هم خود را به خستگی میزد. ناخوش بود شاید هم نه فقط تمارض میکرد که ناخوش است . با کسی حرف نمیزد کسی را به خانه اش راه نمیداد فقط وقتی دوستانش می آمدند برای اینکه بیشتر پاپی وی نشوند آنها را راه میداد چندین بار برای او دکتر آوردند دکتر، دارو تجویز کرد ولی انگار اثر نمی کرد او در همان حال کرختی به سر میبرد. . با خود فکر میکرد که چه بر من گذشته. یعنی چه؟ چرا من این طور شدم ؟ همه اش به دنبال راهی برای خودکشی بود ولی باز هم اثری نداشت. چندین بار سم خورده بود، چندین بار ساعتها در جنگل دویده بود به خانه که میرسید پنجره ها را باز میکرد تا باد سرد به داخل بیاید تا مریض شود و از درد و مریضی بمیرد. ولی بازهم بی فایده بود با خود فکر میکرد و میگفت اری من روئین تن شده ام همان افرادی در افسانه ها نامشان آمده هیچ چیز در آنها کارگر نیست. سالها پیش در کودکی تمام روستا دچار طاعون شدند. تمام روستا من جمله خانواده وی مردند ولی او زنده ماند حتی مریض نشد. یک بار وقتی از کار به سمت خانه میرفت اسبی که رم کرده بود به سمت او آمد او نقش زمین شد و اسب بدن او را لگد مال کرد ولی حتی کوچکترین جراحتی برنداشته بود . همیشه به دنبال راهی برای خودکشی بود تا شاید از این درد و رنج نجات پیدا کند ولی اصلا مرگ دور او نمی گشت تا در یک لحظه او را غافلگیر کند.
آخر تصمیم گرفت تا به دنبال مرگ برود تا از این درد خلاصی پیدا کند. کوله بارش را بست و روستا را ترک کرد. چندین سال سفر کرد . اوایل ذره ای تردید در وجودش نبود ولی کم کم شکی در دلش رشد یافت، مرتب با خود میگفت نکند من اشتباه میکنم یعنی واقعا این چنین است چرا مردم به مرگ فکر نمیکنند مگر زمانش برسد به پیری برسند یا کسی را از دست برسند ولی عجیب باز هم دلسرد نبود همه اش به جستوجویش میرفت تا او را بیابد. شبی در جنگل در یک کوره راه پیرمردی خمیده را دید که یک گاری بزرگ به دنبال خود میکشد به کمکش رفت با پیرمرد همراه شد در راه با او بسیار حرف زد .گفت و گفت و شنید به دو راهی رسید میخواست از راهی خلاف جهت پیرمرد برود همه اش با خود یک سئوال را مرور میکرد میخواست بداند که بار گاری چیست؟ زیرا گاری برای او بسیار سنگین بود ولی پیر مرد آن را راحت
می کشید قبل از این که از پیر مرد جدا شود پرسید: بار گاری چیست؟ پیرمرد به جوان رو کرد و گفت این ها همه اش کفش است. کفشهای من ، همه اینها را برای پیدا کردن تو مصرف کردم جوان با شکی پرسید من؟ مگر تو که هستی؟ پیرمرد جواب داد من مرگ هستم خدا دستور داده بود به دنبال تو بیایم اگر زندگی را یافتی مرگت باشد تا زمان پیری و اگر نیافتی تو را به آرزویت برسانم. میدانم دودلی که زندگی کنی یا بمیری ولی به فاصله من و خودت نگاه کن میبینی تو در یک سو و من در سوی دیگر راه قرار دارم به راه پشت سر نگاه کن میبینی این راه را با هم آمدیم من باید بروم افرادی هستند که باید جانشان را بگیرم و در یک چشم برهم زدن ناپدید شد .جوان بهت زده بود نمیدانست چه چیز دیده به زیر پایش نگریست او از پیرمرد جدا شده بود این همه مدت به دنبال مرگ گشت تا او را بیابد ولی مرگ نیز او را تعقیب میکرد دودلی میل به مرگ یا به زندگی مدتها بود که در او رخنه کرده بود دیگر آن میل عجیب به مرگ در او نبود.
اره تو چطوری
دلت برام تنگ نشده
چرا خیلی پس کی میای
فردا راه میفتم میام
فرید راستش میخواستم یه چیزی بهت بگم
خوب بگو
نمیشه باید ببینمتو بگم
بزار فردا که اومدم بهم بگو باشه عسلم
باشه.
کاری نداری عسلی
نه
پس گوشی بزار بگو خدافظ
خدافظ
توی خونه نگاها یه جورایی شده بود زرد . زرد زرد زرد مقاری خاکستری قاطیش.
بوی غذا ها گوشت حال عسل رو بد میکرد. نمی دونست چه کار کنه منتظر بود تا فرید از سفر برگرده.
فرید وقتی از سفر اومد رفت تا عسلشو ببینه سری هم به خانواده همسرش بزنه سوغاتی هاشو بهشون بده.از خانواده عسل اجازه گرفت تا با عسل برن بیرون.
توی ماشین نشستن و رفتن به سمت درکه. اولین همدیگر رو اونجا دیدن. وقتی فرید عسل رو دید یه شعله توی دلش روشن شد. همش تو فکر این دختر زیبا بود. دختری متین زیبا با ارایشی ملایم و دلپذیر نمی دونست از کجا چطور شانی در خونشو زد و عسل با خانوادش به محله اونها نقل مکان کردند. وقتی خونه عسل رو پیدا کرد هزار بار با خودش کلنجار رفت هی گفت که نکنه این عشق نباشه ولی انگار نه فرید واقعا عاشق عسل شده بود از روحانی محل خواست تا به عنوان بزرگتر باهاش بیاد. فرید تنها زندگی میکرد پدر و مادرش رو در بچگی توی زلزله از دست داده بود. مدتها با مادربزرگ پیرش زندگی میکرد تا مادر بزرگش هم مرد. و اون تنها شد. شب خواستگاری با گل و شیرینی و به عمراه روحانی و خانومش به خواستگاری عسل رفت پدر و مادر عسل با اطلاعاتی که از فرید به دست اوردن قبول کردند ولی شرط کردند که تا درس عسل تموم نشده اونا ازدواج نکنن فقط یه عقد محضری تا به هم محرم نباشن و حضور فرید توی خونه عسل مشکلی نباشه این مدت مدت مناسبی برای جفتشون بود تا همدیگر رو بشناسن و فرید بتونه پول لازم برای ازدواجشون رو فراهم کنه
فرید و عسل اون شب رو با هم بودن ولی عسل همش میخواست چیزی بگه ولی نمیتونست. تو راه برگشت فرید و عسل با یه تریلی تصادف میکنن و هر دو به شدت مجروح میشن وقتی به بیمارستان میرسن. به علت شدت جراحات عسل نیاز به عمل پیدا میکنه.
پشت اتاق عمل فرید و خانواده عسل منتظر بودن تا دکتر بیاد
دکتر بالاخره میاد سراغ همسر عسل رو میگیره ومیگه میخواد که باهاش خصوصی صحبت کنه دکتر به فرید میگه که خانومتون باردار بوده و متاسفانه جنینش سقط میشه
عرق سردی تمام وجود فرید رو میگیره بالاخره فهمید که عسل چه چیزی رو میخواست بگه ولی نگفت. فرید از دکتر خواست چیزی از این اتفاق و موضوع جنین به خانواده عسل نگه
وقتی عسل به هوش میاد .فرید بالا سرش بوده. دستشو روی موهای عسل میکشه پیشونیشو میبوسه ومیگه کاش به من میگفتی من حق داشتم که بدونم ولی عسل غفط گریه کرد. ۲ سال اونها صاحب فرزندی شدن ولی این موضوع تا ابد توی دل فرید می مونه
با برداشتی ازاد از ۲ داستان
اولی از شاهین تهرانی مجموعه بی سیاست و داستان خوشبختی
دوم داستانی در وبلاگ اتوسا که لینکش تو وبلاگم هست