میگفتم پسره رو در خونشون گرفتم گردنشو گرفتم کوبیدمش به دیوار تا میخورد زدمش . ولی از شانس من پدرش پاسبون بود و تازه به این محل اومده بودن. منم از همه جا بی خبر شب داشتیم شا میخوردیم یهو دیدم یکی وحشیانه به در میکوبه رفتم دم در دیدم پسره با صورت و دست باند پیچی با باباش اومده دم در یه ایل از محله هم دنبالشون رنگم عوض ولی به روی خودم نیاوردم گفتم شما. چته هار شدین مثل ادم در نمینیتونید در بزنید یارو پاسبونه یه دونه زد درگوشم هنوزم که هنوزه جاش درد میکونه. گریم داشت در میاومد. خواست دومی رو بزنه یه دست دست یارو گرفت هلش داد عقب بابام بود . خداییش بود اومد رو به مرده کرد و گفت چته زورت به بچه رسیده . طرف شاکی به بابام گفت ببین بچه وحشیت چه به روز پسرم اورده یه جای سالم تو بدنش نذاشته. بابام رو به مرده گفت پرسیدی چرا این کارو کرده یانه . اول بپرس بعد محاکمه کن. پسرم رو خوب میشناسم اهل دعوا نیست ولی وقتی به دوستش توهین میکنن دیگه حالیش نیست چی کار میکنه .
پاسبون: خوب اگر حالیش نیست یه قلاده ببند بزن گردنش تو خونه نگرش دار.
همه محل با صوت و ایول تشویقش کردند.
بازم قاطی کردم کسی به بابای من اینمجوری بگه نه دیگه .
صدا انداختم بیخ گلوم داد زدم خفه شید خجالت بکشید خرید یا خودتونو به خریت زدید. کدومش که البت فرقی نداره همتون خر زاده اید. اسم دوستم علیه کسی بهدوستم توهین کنه به من توهین کرده. منم توهین رو بی جواب نمی زارم مثلا مسلمونید ارواح دل ننه هاتون. بی شرفا اسمش علیه فرقی نداره به اون توهین کنید یه به حضرت علی به اسم که توهین شه به خود فرد توهخین شده. یه دست اومد رو شونم دست حاج اقای محل بود حرفش حق بود تو محل کسی نبود ککه احترامش نکنه. در گوشم گفت اروم جوون تند نردو بغضتو نگه دار. اهالی محل با دین حاجی فرار رو بر قرار ترجیح دادن فقط پسرو موند و باباش. رفتم جلوش گفتم من معذرت میخوام ولی خیلی بدم میاد کسی به دوستم توهین کنه اون یه مشکلی داره ولی نباید همش بزنن تو سرش تازه اکثر مواقع حالش عالیه فقط گاهی به هم میریزه . دوست داشتین پسر خودتون همین جوری بودو شما همیشه این حرفا بشنوید. دیگه گریم داشت در مییومد از حاجی و بابام اجازه خواست برم خونه. رفتم اتاق مادرم داشت ذکر و صلوات میفرستاد که قائله ختم به خیر بشه. حال منو که دید چشاش گرد شد هیچ وقت این طوری نشوده بودم. پریدم بغلش تا تونستم گریه کردم . صدای بابامو که شنیدم خودمو جمع و جور کردم یاالا گفت و وارد شد حاج و اقا هم اومده. چشام از اشک قرمزه قرمز شده بودولی به زور خودمو نگه داشتم. یه مقدار حاجی باهام صحبت که خیلی روم اثر گذاشت بهم گفت که باید عصابانیت خودمو کنترل کنم خوب نیست برام شر درست میکنه. خیلی گفت موقع رفتنم پدرو مادرمو کشوند یه گوشه بهشون درباره من سفارش کرد. بهشون گفته بود هوامو داشته باشن زیاد سخت نگیرن. میگفت با سن کمش خیلی اعتقاد قوی ای داره که حتی خیلی از بزرگترها همچین اعتقادی ندارن. حاجی که رفت رفتم طرف بابام سرم ایین بود خجالت میکشیدم ازش عذر خواهی کردم و دستشو بوسیدم. انقدر دلم میخواست تو بغل بابام گریه کنم. ریدم بغلش گیریم سرازیر شد.
***
درباره مشکل علی هم بگم پدر و مادر علی باهم فامیل بودن. شانس اوردن سرشون تا این حد سالم بود. به خاطر فامیل بودن این دو علی محکوم به یه بیماری عجیب بود. معمولا عادی بود. ولی گاهی میرفت تو خودش گاهی همش بلند بلند حرف میزد اواز میخوند داد میزد شخصیت نرمالی نداشت. ولی برای من بهترین دوست بود. دیگه خبر نداشتم تا همین دو سه روز پیش یکی از بچه های قدیمی محل که بر خلاف همه همییشه علی رو به اسم خودش گاهی هم علی اقا صدا میکرد.
***
علی این اواخر همیشه تو پارک محل بساط میکرد تخمه و چیپس و پفک میفروخت یه روز یه دختری با یه لحن ساده و شیرین رو بهش میگه عمو این پفکا چنده.
۵۰ تومن عموجون
۲ تا بده
چشم
بفرمایید اینم پولش.ممنون خدافظ
خدافظ.
نگاه علی به دخترک بود که یکهو نگاه میره به سمت وسط خیابون دخترک داشت از خیابون میگذشت و یه ماشین باسرعت به سمتش علی بساطشو ولی میکنه و میره به سمت دخترک
پایان.
راستش رو بخواهید نمیدونستم برای اخرش چی بنویسنم .مونده بودم.بنویسم علی به دخترک
نمی رسه و دخترک تصادف میکنه یا بنویسم علی به دخترک میرسه ولی باهم تصادف میکنن یا بنوییسم علی به دخترک رسید و فقط علی تصادف میکنه. اینا خیلی تراژدیک بودن شایدم بنویسم که نه علی دخترک رو نجات میده خیلی رماتن گرایانس. گفتم بی خیال اخر هرکی هر چی دوست داره واسه اخرش بنویسه بهتره.
فعلا
او صاحب یک دختر زیبا است. دختر ۵ سال بیشتر ندارد ولی دردی عجیب در او رخنه کرده دختر بیمار است دکترها قطع امید کرده اند. او باید عمل شود ولی با کدام پول او پولی ندارد از هرجا که توانسته تقاضای پول و وام کرده حتی کلیسا هم به او صدقه نمی دهند و فقط میگویند خدا به او کمک کند ما برای او دعا میکنم اخر اگر ملیسا پولی ندارد چطور کشیشان انقدر مرفح زندگی میکنند با ماشین های گران قیمت در شهر میگردند. چطور بزرگترین خانه شهر مال یک کشیش است.
او چطور میتوان اب شدن دختر کوچکش را جلوی چشمانش ببیند و چیزی نگوید او غرق در این افکار است. در افکار خود محو است ناگهان پایش لیز میخورد و به زمین میافتد تمام وجودش از درد فریادهایی خاموش سر می دهند. مردم بلند تر میخندند. سکه هایی که از سوی مردم به طرف او پرت میشود زیر نور صحنه برق میزنند . راه حل را یافته ولی به چه قیمت شاید اسیب شدیدی ببیند و دیگر قادر به کار کردن نباشد. روی ۲ پا می ایستد نمایشش را از سر میگیرد و دوباره و دوباره هر با به شکلی به زمین میخورد همه فکر می کنند که او از عمد این کار را میکند فکر میکنند برنامه اش این است . کسی از درد او خبر ندارد و همین طور سکه هایی است که به سمت او پرتاب میشود و اخرین پشتک و افتادن پرده به هم می اید و دیگر کسی ندید که دلقک بر زمین بیفتد و مردم بخنند . کسی دلقک را ندید که از سالن خارج شود. دلقک ارام در میان سکه ها به خوابی ژرف فرو رفت و دخترش سالها با عروسک کوچک پدر زندگی کرد و سخن گفت.
بیچاره دلقکخا . بیچاره هنرمندان ما امرزو نا خود آگاه یاد استاد فتحی افتادم همه نقش عمر و عاص را به خاطر دارند کسی که در سینما و تلویزیون و هنر ایران زحمت زیادی کشید ولی اخر در فقر مرد کسی که حتی پول بیمارستان را نداشت کسی که با صدقه مردم جسد بیجانش را از بیمارستان بیرون بردند. روحش شاد روح تمام هنر مندان شاد روح چاچلین شاد که در فقر مرد .
ولی خیلی خسته هستم خیلی داغونم ذهنم مخشوشه حالم خوب نیست توان نوشتن ندارم میخوام بنویسم ولی نمیشه قاطی کردم انقدر حوادث بد برام پیش اومده که حس نوشتن رو ازم گرفته خدا کمکم کن تا بنویسم تنها چیزی که بعد از یاد تو ارومم میکرد ازم گرفته شده
مینوشتم
برای دل تنگی برای ان یاس وحشی
برای انسانهای مرده برای یک دوست برای یک رویا
برای دوستم دوستم میگفت نوشتن نعمت قدرش بدان
ندانستم گرفتندش گفتند تو را با نوشتن چه کار
ازادی من قلمم بود وقتی نوشتن را گرفتند بالم را گرفتند
کبوتری پرشکسته کنج زندان
دنیای زندانی دیوار است زندانی از دیوار بیزار است ر
وزش شمردن اجر های دیوار است نگاهش دیوار و سیم خاردار است
خدا کجاست خدا در پس کاغذهاست
خدایم در پس ان کاغذها نهفته بود
گرفتندش حال رنجورم میخواهم بنویسم
ولی دستم را گرفته گفتم اخر به چه گناه
گفتند گناه گناه لازم نیست تورا بی گناه میگیریم
خدایم در پس کاغذها بود من بی خدا چه کنم
گفتند بگرد بگرد دلیلش را بیاب
گفتم شما که هستید فتند ما تو هستیم تو خالق ما هستی
حال این است رنج تو تا وقتی نتوانی بنویسی خدایت را در کاغذها مخفی کن
فصل زرد خیال است خدا در پس کاغذهایم مخفی می کنم