حالا این هیچ تولید عجیب ترین مواد توسط امریکا و ورود اونا به کشور موادی از اکس گرفته تا ال اس دی - گرد فرشته - اشک خدا - فرشته قرمز و ده ها چیز دیگر
راستی کسی این فیلمو دیده اگر ندیدید بگید تا توی یه پست این فیلمو براتون اپ لود کنم. هنوز صدای بچه تو گوشم زنگ میزنه که وقتی باباش ازش میپرسه داری چی کار می کنی و پسر جواب میده نعشه میکنم چه قتدی تو دل پذر اب میشه انگار پسر میگه دارم نسئله های المپیاد فیزیک امسال رو حل میکنم
بچه ها متاسفم دیگه توان نوشتن ندارم
فعلا تا بعد یا حق
فعلا
تا بعد جوهر قلم همه ایم.
شمشیرهایی که در غلاف بود. مردانی که آرام چشم در چشم زیر بارش برف در اندیشه های ژرف فرو رفته بودند. بارش برف و دو مرد ایستاده زیر آن صحنه های حماسی را تداعی میکرد. چقدر زیبا بود. شمشیر از نیام بیرون می آید ولی نه حمله ای و نه ضربه ای.هنوز رو در رو و با شمشیر هایی در دست. موی دو مرد از برف سفید یا از چیز دیگر چرا این طور رو در رو ایستاده بودند؟ چرا؟..
صحنه ، صحنه عجیبی بود حالتی حماسی دو مرد به طرف هم حمله ور می شوند سریع در برف میدوند. شمشیر در پشت سر مبارزه عجیبی بود. انگار که شمشیر ها میرقصیدند.
صدای چکاچاک شمشیرها زیر برف آوازی سر میداد. مردان می چرخند و می رقصند و فرو می آیند.
***
گالوین در رستوران کوچک روستا نشسته بود به گذشته فکر میکرد به هن فکر می کرد. به دردی که این سالها در سینه اش رخنه کرده بود فکر می کرد. جر عه های ساکی که در به دم می نوشید و راهی برای فرار در پس این جرعه ها جست و جو می کرد. شخصی کنارش نشست. برایش مهم نبود. مرد در پس مستی خود نوید دردی دوباره را روایت می کرد. این مرد چرا آمده بود کنار گالوین؟ یعنی سرنوشت او را به طرف گالوین سوق داده بود.
مرد داستان هایی میگفت از کارهایی که کرده بود یک شمشیر زن مزدور بود با گروه خود برای اربابانی کار میکرد که پول می دادند. زندگی افراد برای آنها فقط ارزش چند سکه را داشت. او هم مانند گالوین بود. ولی گالوین پاک تر بود.. آری پاک تر در پس این باج گیری های مزدورانه سایه هن بود که او را پاک تر نگاه می داشت.
مرد از شبی که به روستایی حمله کرده بودند ، عده ای را کشته بودند. سخن گفت از تجاوز به دختری گفت. گفت هیرو رئیسش به هن تجاوز کرده و گروه یکی پس از دیگری ولی از سرنوشت شومی که برای دخترک رقم زده بودند چیزی نمی دانست. اصلا برایش مهم نبود.
آن شب گالوین برای چند سکه به روستایی رفته بود و روستا کسی را یارای مقابله با این افراد نداشت. روستا غارت شده بود و چیزی این میان از همه بدتر بود. سرنوشت دختری معصوم که به خاطر ابرویش خودکشی کرده بود.
گالوین چرا دیر آمد؟ اصلا چرا رفته بود.؟ اگر بود هن زنده می ماند و این دردی بود که او با خود همراه داشت. او عاشق هن بود عشقی ژرف . نه عشق به یک گیشا بلکه که عشق به دخترکی معصوم و زیبا. مرد از آن شب میگفت و دم به دم ساکی می خورد.و نمی دانست که سفیر مرگ را خبر می کند. گالوین می خواست او را در همان جا بکشد ولی پس بقیه چی. هیرو، او باید فرار کند؟ نه بنابراین چنین نباید بشود.
گالوین مرد را تعقیب می کرد آماده بود. تا همه را از دم تیغ بگذراند. تا شاید مرهمی بر دردش باشد. مرد به خانه خود رفت جایی که گروه بودند.
شمشیرش آماده بود و تشنه. تشنه انتقامی زیبا. صدای گذر شمشیر در هوا آوازی عجیب سر میداد. همه را از دم تیغ خود گذراند. ده تن را. ده تن از کسانی که زخمی بر دل او زده بودند. و حال هیرو.
***
صدای چکاچاک شمشیرها زیر بارش برف اوازی عجیب سر میداد..مردان میچرخیدند و میرقصیدند و فرود می آمدند. شمشیر فرو می آید. شمشیر کشیده در دست ، خون از تیغه
می چکد و سفیدی برف را رنگ میدهد و ضربتی دیگر.هیرو بود که به زمین می افتد. سر و بعد بدن و گالوین بود که زیر برف با موهای سپید خود راه میرفت. آرام بود مرموز وضرباهنگ قطرات اشک در پس یکدیگر و راه میرفت و راه میرفت شاید مرهمی بر زخم کهنه اش بیابد و تصویر هن در فراسوی خیالش.