تبليغاتX
داستان نویس بچه گانه

پسر در را باز کرد و وارد خانه شد. همه خوابیده بودند. خسته بود. با عصا راه می رفت پایش را روی زمین میکشید . جوان بود ولی عصا به دست داشت. به زیر زمین رفت محل زندگیش. جایی که محکومیت خود را در آنجا می گذراند. بسیار خسته بود. به طرف خواهرش رفت. خواهرش خواب بود پیشانیش را بوسید خواهرش از خواب برخواست.

اریک اومدی

-بیدارت کردم

نه .. خواب نبودم

-چرا نخوابیدی؟

خوابم نمیومد میترسم!!

-از چی

از ریتا

- باز چی کار کرده.

وقت داشتم غذا درست میکردم خوردم به یه ظرف افتاد شکست. اونم گردنمو محکم گرفت و فشار داد. هی سمو می کوبید به میز و دیوار و فحشم می داد.

- پدر چی؟

اون مرتیکه فقط نگاه می کرد و می خندید. ولی یهو دوید طرفشو گردنشو گرفت پرت کرد یه طرف. ببین گردنموجای دستاش رو گردنم مونده.

- بیا بغلم خواهرم بلاخره. یه روز این دردسرا تموم می شه با هم میریم پارادایس.

آخه پس کی.

-خیلی زود پولم داره جور میبشه.

راستی وضع پات چطوره. داغونه.؟ خیلی در داره؟

توی زیر زمین سرد و نمور بهتر از این نمی شه.

اریک مار گارت را در آ غوش گرفت. خرمن موهایش را نوازش می کرد و برایش قصه گفت تا خوابش ببرد.

***

زمانی این دو زندگی خوبی داشتند. قبل از مرگ مادرش یعنی قتل مادرش.

مادرش توسط پدرش کشته شده بود. ولی به دلیل نبودن مدارک لازم مرد تبرئه شده بود. و آزادانه می گشت دوباره ازدواج کرده بود با خدمتکارش.

زنی قد کوتاه چاق و زشت. زمانی نوکری بچه ها را میکرد و حال اربابی تا می توانست بچه ها را شکنجه می کرد. زورش به اریک نمی رسید ولی مارگارت کوچک فقط ۹ سال داشت. او شکنجه میکرد و پدرشان لذت میبرد. از این رو بچه تصمیم به فرار گرفته بودند.دیگر خسته شده بودند.

چند شب بعد ریتا و شوهرش جک به مهمانی شب کریسمس رفته بودند. اریک اندکی دیر به خانه امد. حالت طبیعی نداشت سیاه مست بود. مارگارت به استقبال برادرش امد. در دستان اریک یک عروسک بسیار زیبا قرار داشت.

- این برای توئه مارگارت.

ممنونم برادر. ولی من نتونستم چیزی برات بخرم فقط یه دستکش برات بافتم.

- ازت ممنونم برو برام بیار امشب باید تا صبح کار کنم باید تنها بمونی.

ولی من میترسم.

- از چی؟

میترسم وقتی نیستی بیان و منو بکشن. امروز مریتا خیلی عصبانی بود.

- نترس تو هیمن چند روزه میریم. پولم جور شده.

راست میگی؟

آره حالا برو بخواب.

سپیده داشت می آمد. هوا صاف و آرام بود و دلپذیر.

روز اول کریسمس و شادی مردم. ولی برای اریک و مارگارت نوید تلخی داشت. پلیس جسد پدر و ریتا را یافته بود. هر دو کشته شده بودند. مغزشان با تبری متلاشی شده بود. قلبشان از سینه در آمده بود هر کدام از اعضای بدنشان به دقت خارج و بسته بندی شده بود و در آخر باقیمانده جسد در نزدیکی ماشین سوزانده شده بود.

***

هر دوی آنها با لباس های سیاه و چهره ای بی تفاوت در خانه بر روی صندلی کنار اجساد نشسته بودند. و با مهمانها که برای مراسم آمده بودند صحبت می کردند. پلیس میگفت به احتمال زیاد یک گروه وحشی دست به این قتل ها زده اند.زیرا چندین قتل مشابه دیگر در زمانهای متفاوت رخ داده بود. یک قاض. یک وکیل. ۱۴ نفر از مردم  عادی و یک خانواده ۷ نفری پلیس نمی توانست ارتباط کاملی میان این افراد بیابد.

چند ماه بعد دیگر فکری از فرار در ذهن این دو نبود. اریک به سن قانونی رسیده بود و میتوانست سرپرستی خواهرش را بر عهده بگیرد.

***

چقدر زندگی پدرم تلخ بود و من خبری از ان نداشتم متاسفانه مادرم در کودی از دست دادم پدرم من و دو خواهرم را با سختی بزرگ کرد ازدواج نکرد تمام زندگیش صرف ما بود.

زمانی که داشتم دست نوشته های پدرم را مطالعه میکردم به این نوشته ها رسیدم. در جایی نوشته بود. شبهایی که دیر به خانه می آمدم می رفتم سیگاری بکشم لبی تر کنم و خودم را گرم کنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 1:17  توسط احمد علی خلیلی خو  | 

سلام دوستان با توجه به خبر منتشر شده از سوی خبرگذاری آفتاب پرشین بلاگ هک گردید و وبلاگ این جانب نیز در سرور این سایت قرار داشت انگار از دست رفته به همین دلیل من به بلاگ فا امده تا یه وبلاگ جدید دست و پا کنم مطالب قبلی تا حد امکان از وبلاگ قبلیه اونم به واسطه صفحه سیو شده از وبلاگم هست حالا دیگه من شرمنده شما شدم و لینک دوستانی که در وبلاگ قبلی لینک بودن تو ای وبلاگ فعال میشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 2:17  توسط احمد علی خلیلی خو  | 

راز

 

روی صندلی ننوایش بر روی ایوان مشرفبه زمین زراعی نشسته بود و به صدای دریا که از دور می آمد گوش می داد. طنین صدای ظبط که اهنگ های محلی دم میداد. بر روی صندلی تاب میخورد در افکارش غوطه ور بود و سیگار میکشید.

 

***

خسته از کار روزانه بر طبق عادت به گل فروشی رفت ، یک شاخه رز سرخ زیبا را انتخاب کرد و با تزئین ساده گل از گل فروشی خارج شد راه خانه را در پیش گرفت به سوپر مارکت رفتلیست خرید را تهیه کرد و رهسپار خانه شد. زنگ را زد کلید داشت ولی همیشه زنگ میزد. شاید اعلانی برآمدن و پایان انتظار. در باز شد از پله ها بالا رفت. مینا در آپارتمان را باز کردو او را در آغوش گرفت و بوسید. مینا کت و کیف سینا را گرفت کت را به جارختی زد و کیف را به اتا خواب برد.

سینا روی کاناپه لم داده بود و مینا با چای به طرفش آمد، پهلویش نشست.

مینا اگر چه چیز بگم ناراحت نمیشی.

مینا:چی میخوای بگی؟

از طرف اداره مأموریت دارم برم شعبه شهرستان یه  10 یا 15 روز نیستم.

مینا: تنها میری؟

آره مجبورم سعی کردم جور کنم که تو هم بیای نشد.

مینا: دلم تنگ میشه تنهایی چکار کنم؟

یه چند روز برو پیش پدر و مادرت.

مینا با ناراحتی پرسید کی میری؟

فردا صبح زود حرکت میکنم.

صدای موزیک آرام فضای خانه را پر کرد.

شام را خوردند و با اتاق خواب رفتند و آرام کنار هم در بغل یکدیگر خوابیدند.

***
با چرخاندن کلید در باز شد صدای آرامی داد. به طرف انباری رفت تبرچه کوچکی پیدا کرد و به طبقه سوم رفت در آپارتمان را آرام باز کرد.

زن و مرد در بستر، عریان کنار یکدیگر آرمیده بودند. با دستمال و داروی بیهوشی جلوی بینیشان را گرفت ناگهان هر دو از خواب پریدند ولی قدرت مرد از توان آنها بیشر بود هر چه تقلا کردند بیشتر بیهوش می شدند. بوی داروی در بینیشان پیچید و پائین رفت.

چند رزو بعد هر دویشان را که به میخ کشیده  بودند پیدا شد. اجساد وضع اسف باری داشت اندام از جای مفاصل تکه تکه شده و بهدیوار میخ شده بود. هر دو به یک شکل و هر دو مانند صطرح انسان از داوینچی صحنه عجیبی بود.

***
لطفا بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذاریدو سنا جون اگر زنگ زدی بر نداشتم رفتم خونه روستایی بیا اونجا منتظرم.

 بعد از 6 ماه از بیمارستان مرخص شد وضع روانی بدی داشت بسیار درمانده. حوصله شهر را نداشت به روستا رفت تا آرام بگیرد و شاید به دنبال گم شده ای یا خاطره ای.

 

روی صندلی ننوایش بر روی ایوان مشرفبه زمین زراعی نشسته بود و به صدای دریا که از دور می آمد گوش می داد. طنین صدای ظبط که اهنگ های محلی دم میداد. بر روی صندلی تاب میخورد در افکارش غوطه ور بود و سیگار میکشید.

 

از دور صدای ماشین می آمد توجهی نداشت عادی بود میتوانست  مال مردم روستا باشد. ماشین جلوی در خانه توقف کرد افسری از آن پیاده شد کلاهش را بر سرش گذاشت . زیاد میل به رفتن نداشت ولی وظیفه بود باید می رفت .

آقای سینا تهرانی؟

بله

متأسفانه حامل خبر بدی هستم.

چشمانش درشت شد، دمای بدنش بالا رفت ضربان قلبش به طنین ضرباهنگ سندان میزد.

متأسفانه جسد همسرتون دیروز پیدا شده.

همسرم! امکانن نداره برام پیغام گذاشته که بیام اینجا شوخی میکنید امکان نداره

متأسفم من باید شما رو همراه خودم به تهران ببرم.

سوار بر ماشین پلیس با فکر دروغ یا اشتباه بودن این اتفاق به تهران زفت در سردخانه چیزی منتظر او بود.

در کشویی باز شد یک میز بیرون آمد جسد تکه تکه شده زنی در میان آن قرار داشت.

خودشون هستن؟

ب............ب..........بله.

 

در کشویی دیگر باز شد جسد مردی تکه تکه شده در میان آن قرار داشت

ببخشید که سئوال میکنم ایشون رو میشناسید؟

انگار متوجه شده بود.خ.ن به چشمانش پر شده بود گویی جامی از شراب سرخ بدنش می سوخت خون به مغزش می شتافت از حال رفت در بیمارستان به هوش آمد.

روان پریشی گرفته بود.چند روزی بود که جسد همسرش را به خاک سپرده بودند ولی او توان رفتن نداشت هم از او متنفر بود هم او را دوست میداشت ، عاشقانه. مانند دوران نامزدی.

بعد از شش ماه از بیمارستان مرخص شد به سراغ خانواده هسمرش رفت آنها خانه را فروخته و ترک مکان کرده بودندو تنها نامه ای برای او که حاوی یک آدرس بود و تنها چند جملهکه نشان از شرمساری و دردی دهشت بار می داد. آبرو را بار کرده و نقل مکان کرده بودند.

به قبرستان رفت چندی گریست و ناله سر داد و از ته دل تا میتوانست فحش و ناسزا دم داد. بر روی قبر افتاده بود سنگ قبری بسیار ساده از همان هایی که قبرستان بر روی قبور بیچاره ها و بی کس و کار ها می گذارد.

***
 روی صندلی ننوایش بر روی ایوان مشرفبه زمین زراعی نشسته بود و به صدای دریا که از دور می آمد گوش می داد. طنین صدای ظبط که اهنگ های محلی دم میداد. بر روی صندلی تاب میخورد در افکارش غوطه ور بود و سیگار میکشید.

فنجان چای را برداشت سر کشید . چای در این هوا با سیگار  و طنین آهنگ های محلی و نجوای دریا هارمونی بسیار زیبایی داردد.

به حیاط رفت هیزم خرد کرد و تا کلبه اش را گرم کند.کارش تمام شد و با هیزم ها به درون کلبه رفت.

اندکی هیزم در شومینهریخت چراغ را روشن کرد روی صندلی نشست پنل را در دستش گرفت. رنگ را روی آن ریخت و مخلوط کرد مشغول کشیدن نقاشی شد. یک هنر دوست تابلوی انسان اثر داوینچی را سفارش داده بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 18:12  توسط احمد علی خلیلی خو  | 

هوای سرد زمستان، بارش آرام برف، رفت وآمد مردم در پیاده رو ها و آمد شد ماشین ها در خیابان، چراغ خانه ها، مغازه ها، صدای دخترک گل فروش و خواننده ویولون زن زیر طاقی مغازه فروش آلات موسیقی هیچ چیز نظر او را جلب نمی کرد. در خیابان بالا و پایین می رفت. کلاه لبه دار بارانی بلند با یقه بالازده شال گردن ؛ با سیگار گوشه لب طول پیاده رو را طی می کرد. منتظر بود منتظر زمانی برای انجام یک کار.

*** 

به بار لوکی رفت او آنجا نبود به داخل بار رفت گفت حتماً می آید محل دیدار آنها اینجاست حتماً می آید. یک نوشیدنی سفارش داد یک سیگار از قوطی سیگار درآورد روشن کرد و مشغول دود کردن آن شد دود غلیظ را از درون سینه به بیرون می داد . به ساعت مچی اش نگاه کرد . ساعت 6/30 بود ولی چرا او نیامد؟ همیشه در این ساعت پیداییش می شد! نکند اتفاقی برای او افتاده باشد؟ تا ساعت 7 در بار ماند ولی او پیدایش نشد. یادش آمد که او امروز تمرین ویلن دارد. به سراغ استادش آقای کاوندیچ رفت ولی او امروز به آنجا نیامده بود. قدری پیش کاوندیچ ماند و به صدای عبور عارشه از روی تارهای ویلن ایجاد می شد، دل سپرد ساعت 7/30 او را ترک گفت، به قبرستان رفت شاید آنجا باشد ولی آجا هم نبود تمام جاهایی که را فکر می کرد او انجا باشد را گشت ولی اثری از او نیافت. آه راستی یادش آمد او ویلنش را برای تعمیر به آقای جرالدین داده بود مغازه او زیاد دور نبود به آنجا هم سری زد ولی بازهم او را نیافت او برای گرفتن ویولنش هم به آنجا نیامده بود به ساعتش نگاه کرد 9 شده بود. شهر از تکاپو افتاده بود مردم به خانه های خود سرازیر می شدند.

 او همچنان قدم می زد تا اثری از او بیابد. از دور مردم را دید که دور چیزی جمع شده بودند از روی کنجکاوی یا هراس بود که رفت به طرف آنها. از شخصی سئوال کرد چه اتفاقی افتاده؟ مرد جواب داد:" دو نفر که از مغازه شرط بندی دزدی کرده بودند موقع خارج شدن با یک دخترک جوان برخورد کردند با شلیک به صورت او ماشین را ربوده و متواری شدند از سر کنجکاوی و هراس خود را از لای جمعیت به جنازه دخترک رسانید.

 تمام دنیا بر سرش خراب شد. فریاد وحشت ناکی از درون قلب کشید سر دخترک را به سینه خود فشار می داد و میگریست. مردم متوجه قضیه شدند. پلیس به همراه آمبولانس تازه رسیدند. دو روز بعد دخترک را به خاک سپردند یک ماه بعد جنازه دو مرد که صورت آنها با گلوله یک مگنوم متلاشی شده بود یافتند در دهان این دو مرد یک کارت که عکس یک رز روی آن بود پیدا شد.پلیس هیچ گاه قاتلین دخترک و آن دو مرد را نیافت.

 نام دخترک رز آلیسون بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 18:11  توسط احمد علی خلیلی خو  | 

اثری از فرانتس کافکا

با دو تن از دوستان قرار گذاشته بودیم روز یکشنبه، با هم به گردش برویم.ولی من از خواب بر نخاستم و بر خلاف عادت ساعت ملاقات گذشت.دوستان که از خوش قولی من آگاه بودند از تأخیر من در شگفت شده به خانه ای زندگی می کردم، آمدند. لحظه ای منتظر ماندند؛ سپس از پله ها بالا آمده در زدند. من از جای جسته، از تخت خواب بیرون پریدم و به چیزی نمی اندیشیدم جز این که هر چه زودتر که ممکن است خود را برای حرکت آماده کنم. وقتی رخت هایم را پوشیدم، در را گشودم. دوستان من از دیدنم آشکارا متوحش شده بودند، فریاد زدند: " در پشت سرت چیه؟" موقعی که از خواب بر خاسته بودم، حس کرده بودم چیزی مانع است که من سرم را به عقب خم کنم. با دست پشت گردنم را لمس کردم. دوستان من که اندکی متعجب شده بودند، درست هنگامی که من داشتم دسته شمشیر را از پشت سر می گرفتم، فریاد زدند: "مواضب باش خودت را زخمی نکنی !" سپس نزدیک شدند و وارسی کردند و مرا به درون اتاق، جلو آینه ای که به روی گمجه لباس نصب بود، بردند و تا نیمه بدن لخت کردند.

یک شمشیر بزرگ، یک شمشیر کهن سال سلحشوران قدیم، تا دسته در پشت من فرو رفته بود؛ ولی بی آنکه دلیلش معلوم باشد. تیغه ی آن درست بین پوست و گوشت به نرمی داخل شده بود؛ بدون اینکه زخمی تولید کند. وهمچنین روی گردن جایی که شمشیر فرو رفته بود، اثری دیده نمی شد.دوستان من مطمئنم کردند که شکاف لازم بزای عبور شمشیر بی کمترین خونریزی باز شده است. سپس آنها روی صندلی ایستادند و شمشیر را به آرامی، میلی متر میلی متر بیرون کشیدند. حتی یک قطره خون جاری نشد. شکاف به هم آمد و روی پوست خشک جز یک درز، که تقزیباً دیده نمی شد، چیزی به جای نماند. دوستان من، خندان، شمشیر را به سوی من دراز کرده، گفتند: "بگیر این شمشیرت!" من با دو دست آن را سنجیدم؛ سلاح گرانبهایی بود شاید صلیبی ها آن را در روزگار پیشین به کار برده باشند.

 کی به سلحشوران قدیم اجازه می دهد که در عالم خواب کمین کنند و بی احساس مسئولیتی شمشیر ها را آخته در تن خفتگان بی گناه فرو برند؟ اگر آنها زخم های گران وارد نمی آوردند، بی شک بدین سبب است که سلاحشان بر بدن زندگان می لغزد و دوستان باوفا و مددکار پشت در هستند و به در می کوبند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 18:10  توسط احمد علی خلیلی خو  | 

زمانی به اجبار مجبور به سکونت در یکی از روستاهای کوچک انگلیس بودم. تنها سرگرمی من در آنجا رفتن به کافه بود مردم دور هم جمع میشدند از محصول و گاو گوسفند و زمین با هم صحبت میکردند و گاهی داستان های جالبی نقل میشد. یک شب که از راه جنگل به خانه بر می گشتم یادمه ماه کامل بود نا خداگاه یاد ادم گرگی  افتادم انسانهایی که در شبی که ماه کامله تبدیل به یک گرگ میشن . از این فکر خودم خندم گرفت. برای شکستن سکوت شروع کردم به زمزمه کردن یک اهنگ در این حین ناگهان صدای تاخت اسبی رو شنیدم که از پشت سر به من نزدیک میشه. سریع به پناه درخت بلوطی رفتم که با اسب برخورد نکنم اخه اون قسمت  جنگل تاریک بود. درختان بلند با شاخه هایی در هم گره خورده.

ناگهان سردی عجیبی در بدنم احساس کردم . زربان قلبم به شدت بالا رفت عرق سردی بر پیشانی ام پدیدار شد از چیزی که میدیدم بهت زده بودم اصلا مسخ شده بودم توان حرکت نداشتم میخواستم فریاد بزنم ولی توان این کار را نداشتم .

اسب سوار کمی دور تر از من در یک دایره که از درخت تهی بود ایستاد. در دستش یک تبر که ان را خوب می شناختم. زمانی این تبر را در کارگاه اهنگری پدرم ساخته بودم. دسته ای نسبتا بلند، سری نیم گرد،  طرف دیگر چند تیغ بلند و مخروطی شکل، ته دسته ان هم یک چاقوی ظریف و  با تیغه بلند قرار داشت. انگار خواب می دیدم دچار کابوس شده بودم اصلا حال خود را نمی فهمیدم و تنها چیزی که میدانستم این بود که نباید کوچکترین صدایی از من خارج شود سوار زیر نور ماه در دایره تهی از درخت در وسط جنگل باتبر در دست و با اسبی که روی پاهی عقب خود در حالت ایستاده قرار داشت. اری او بود.

او را خوب می شناختم شومترین چیزی بود تا حال شناخته بودم یعنی او در اینجا چه کار می کند؟ او که هیچ منزلگاهی ندارد  چرااینجا به دنبال گمشده اش می گردد. اندکی گذشت سوار دور شد و من تنها ماندم. سریع به سمت خانه حرکت کردم باید هر چیز درباره او داشتم می خواندم و مرور میکردم. مدتها بود که به دنبال من بود . شاید من این طور حس می کردم. داستان او را از پدر بزرگم شنیده بودم قبل از مرگش و از پدر قبل از مرگش و حال من اخرین بازمانده خانواده .

یکی از اجداد من شوالیه ای بود به نام اولاف او بود که این نفرین را به دامان خانواده ما کشیده بود و هال نوبت من بود که با او روبرو شوم تمام اجدادم بعد از اولاف به یک شکل در زمان های متفاوت یعنی هر زمان که سوار آنها را پیدا میکرد،می مردند سر آنها از بدنشان جدا میشد.ارزو می کردم که مجبور به استفاده از ان نشوم بدتیرن چیزی را در این سالها به دست آوردم. پیر مردی می گفت این بزاق و خون یک گرگ نماست . آن را باورم نداشتم و فقط برای کمک به پیر مرد ان را خریده بودم ولی الان با خود میگفتم شاید بهتر است امتحانش کنم . اگر درست باشد می تواند به من کمک کند .

دست خود را خراش دادم ان را بر روی خراش ریختم سوزش وحشتناکی در دستم حس کردم تمام بدنم می سوخت

من یک گرگ نما شده بودم وجود این موجودات را خرافات می پنداشتم حتی وجود سوار بی سر ولی حال همه انها برایم واقعی شده بودند. یک ماه صبر کردم تا زمان کامل شدن ماه فرا رسد .شبی که ماه کامل بود من گرگ نما شدم . در جنگل به دنبال او می گشتم تا بتوانم او را نابود کنم اخر او یافتم. به او حمله ور شدم چاقوی خود را در کتفم فرو کرد .

مدتی با هم جنگیدم دیگر توانی برایم نمانده بود باید او را نابود میکردم وگرنه میمردم در اخر دست او را به ندان گرفتم با تمام قوا فشار دادم دستش قطع شد، تبر را از دستش خارج کردم و به طرفش پرتاب کردم . تبر به او خورد و او را کشت.

حال مدتهاست که او را ندیدم ولی از آن به بعد باید خودم را ببینم، ببینم که شبهایی که ماه کامل است به یگ گرگ نما تبدیل می شوم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 18:9  توسط احمد علی خلیلی خو  | 

این داستان رو چندی پیش خوندم ولی الان دقیقا یادم نیست کجا و کی بوده حال با اجازه صاحب این اثر این را به رشته تحریر در آورده زیرا من به این موضوعات علاقه خاصی دارم.

یه شب سرد توی کافه نشسته بودم صدای خواننده از گرامافون قدیمی دود سیگار صحبت مردم یک فضای دوستانه محیط کافه تشکیل میدادهمیشه یک پیر مرد با چهره ای شکسته ولی مهربان تر از هر شخص دیگری در انجا حضور داشت این شخص گاهی با اصرار مردم داستان هایی را روایت میکرد او را خوب نمی شناختم ولی حرف هایش را دوست داشت به او احترام خاصی قائل بودم مرا یاد پدر بزرگم می انداخت.

یک شب سر میز او نشستم او را دعوت به یک نوشیدنی کردم. این مقدمه آشنایی من با او بود پس از چندی او را برای صرف نهار به خانه ام دعوت کردم پس از صرف ناهار از او خواستم که درباره خود بیشتر بگوید.

پیر مرد با صبوری داستان زندگی خود را برایم شرح داد . او برای پیدا کردن طلا مانند خیلی های دیگر به کانادا امده بود .او سخنان زیادی داشت از او خواهش کردم تا زندگی او را به صورت کتابی بنویسم و پیر مرد با خضوع خاصی قبول کرد ولی از من قول گرفت نام حقیقی او را فاش نکنم و من قبول کردم.

نام او تام بود. این داستان را وقتی به خانه او رفته بودم برایم بازگو کرد .

به یاد دارم وقتی جوان تر این زمان بودم در معدن کوچکی که مالک ان بودم به دنبال طلا میگشتم. تنها مونس من معدن بود و زمین و رودخانه و گاهی گرگها به من سر میزدند من از ترس حمله آنها همیشه تنفگم را نزدیک خود نگه داشته و آماده شلیک . ولی هیچ گاه مجبور به استفاده از آن نشدم زیرا گرگها گاهی گرسنه بودند و به من سر میزدند و من برای آنها غذایی در بخشی از زمین هایم قرار میدادم این امر مانع از حمله آنها به من میشد گهگاهی از ترس طوفان به معدن پناه می اوردند و باعث شکستن تنهایی من میشدند. این برای من که تنها زندگی میکردم یک اتفاق عالی بود. همیشه صدای گرگها در اطراف خانه شنیده میشد ولی من ترسی از آنها نداشتم. چندین بار سایه زنی بلند قامت و چند بچه را در آنجا دیده بودم ولی آن را به حساب توهم از تنهایی می پنداشتم.

ولی باور من غلط بود زیرا واقعا آنچه که من می دیدم سایه زنی همراه فرزندان خود بود ولی جای تعجب نوع راه رفتن آنها بود که مانند گرگها راه میرفتند. من برای تهیه آذوقه و مایحتاج و فروش طلا به شهر میرفتم از اخبار با اندکی تاخیر مطلع میشدم. برای من این امر عادی شده بود . چندین و چند بار دیگر سایه زن را مشاهده کردم .

تنها دغدغه من فهمیدن راز این زن بود. به همین دلیل یک بار که به شهر رفتم از مردم تحقیق کردم آنها نیز مانند من چیز زیادی نمی دانستند. یک روز که در کافه مشغول صحبت با دوستان و خوردن نوشیدنی بودم یکی از دوستانم درباره ان زن از من سئوال کرد که آیا او را دیده ام یا نه برای من جای تعجب بود که او همچین سئوالی بکنند . علت را جویا فهمیدم او چیز هایی شنیده.

او داستان آن زن را برایم بازگو کرد در نزدیک شهر ما شهر دیگری با فاصله تقریبی ۷۵ مایل وجود داشت زمانی یک مرد به همراه همسر باردار خود به این شهر آمده بود تا طلا پیدا کند ولی این کار سرنوشت او را تغییر داده.

او مدتی در شهر زندگی کرده بود ولی به دلیل کاری مجبور به سفر به یک شهر دور شده بود همسر او در هفته آخر بارداری بود او نمی توانست که همسرش را با خود به این سفر ببرد به همین دلیل او را به همسایه ها سپرده بود و به آنها در مورد تاریخ تولد بچه ها سفارش لازم را کرده بود شبی که زمان تولد بچه بود کولاک سختی تمام شهر را در خود گرفته بود به همین دلیل راه ها بسته شده بودند از طرفی قابله شهر آن شب؛ شب شلوغ و پر کاری در پیش داشت ۲ کودک دیگر نیز در آن شب متولد شده بودند. بدتر از طوفان صدای قطع نشدنی گرگ ها بود مردم عقیده بدی نسبنت به این اتفاق داشتند زیرا میدانستد که اتفاق بدی در پیش است. شاید باور آنها غلط بود ولی واقعا اتفاق بدی آن شب رخ داد.

مردی از نزدیکی کلبه آن زن عبور میکرد با شنیدن صدای ناله زن به درون خانه رفته و حال زن را دیده با درخواست زن آن مرد به شهر رفت تا غابله را بیاورد ولی طوفان و تولد ۲ نوزاد این امر را با تاخیر مواجهه کرده با فروکش کردن طوفان صدای گرگها نیز آهسته تر شده بود مرد همراه با قابله و چند مرد مسلح به طرف کلبه حرکت کردند.

علت حضور مردان مسلح چه بود؟

آه فراموش کرده بودم آن مرد رد پای گرگها را در نزدیکی کلبه مشاهده کرده بود. و از ترس حمله چند تن را با خود آورده بود. آنها وقتی به کلبه رسیده بودند ردپای گرگها تمام اطراف کلبه را گرفته بود و ردپایی که مربوط به یک شخص میشد عجیب تر از همه ردپایی که شبیه به ردپای ۲ موجود که شبیه به ردپای گرگ ها بود ولی بزرگ تر از ردپای یک گرگ بود آنها تمام خانه را جست و جو کردند تمام اطراف کلبه را تا چند مایلی زیر و رو کردند ولی اثری از زن و فرزندانش یافت نکردند.

تنها چیزی که یافتند مقداری خون که مربوط به تولد نوزادان میشد این مسئله را قابله تایید کرده بود. چندی بعد خبر فوت همسر آن زن به گوش رسید مردم شهر به خاطر اتفاق و اینکه انها احتمال کشته شدن زن توسط گرگها را میدادند یک مقبره یاد بود به یاد آن زن و فرزندانش در قبرستان شهر ساختند.

آیا واقعا آن زن توسط گرگها کشته شده بود.؟

جواب این سئوال مشکل است زیرا مردم شهر بارها سایه زن را در جنگل ؛ نزدیک کلبه؛ در کنار رودخانه دیده بودند و شبهای طوفانی صدای زوزه گرگها که در میان ان صدای صدایی شبیه تقلید زوزه گرگ از طرف یک انسان به راحتی قابل تشخیص بود.

آیا آن سایه را دوباره مشاهده کردی؟

نه بعد از آن ماجرای کافه دیگر آن سایه را ندیدم.

آیا تو معتقدی که گرگها آن زن را کشته اند.

من نمی توانم چیزی بگویم ولی یک جواب برای سئوال تو را مردم این طور می دادند. گرگها آن را زن را یافته اند زن به دلیل درد و ناتوانی ناشی از زایمان ممکن است مرده باشد و یک گرگ روح خود را به او بخشیده باشد و زن با زندگی دوباره توانسته کودکان خود را به دنیا بیاورد.

تو نیز به این مسئله معتقدی.؟

دروغ گفته ام اگر بگویم نه من به خرافات معتقد نیستم ولی میدانم چیزهای زیادی در این دنیا وجود دارد که انسان از درک چگونگی آن عاجز و درمانده است.

از پیر مرد خداحافظی کردم و به خانه ام رفتم مرتب با خودم بر سر این داستان پیر مرد درگیر بودم چندی بعد پیر مرد به دلیل کهولت سن و سکته قلبی درگذشت. شبی که او فوت کرد صدای زوزه گرگها به گوش میرسید. آن شب طوفان کوچکی در شهر ایجاد شده بود .من طبق معمول نمی توانستم بخوابم که صدای زوزه گرگها را شنیدم با دقت که گوش کردم صدای زوزه مانندی که یک انسان آن را ایجاد می کرد را شنیدم. وقتی فردا برای دیدن او به خانه اش رفتم پیر مرد آرام در بستر خود آرمیده بود بر روی پیشانی او نقش پنجه گرگی مشاهده میشد مانند خالکوبی که او بر روی دستش داشت.

بر گرفته از یک داستان که متاسفانه فراموش کردم کی و کجا آن را خوانده ام .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 18:9  توسط احمد علی خلیلی خو  | 

رفته بودم سر خاک دانوش و بیتا دلم بد جور گرفته بود من تنها شده بودم چیزی که دیدم باورم نشد.

کامران بود که اومده سر خاک موهاش سفید شده قدش خمیده بعد از فوت بینا دیگه نخواستم ببینمش دانوش رو راضی کرده بودم رضایت بده خودمم حوالش کرده بودم به خدا و چه زود این امر تحقق یافته بود سر خاک نشسته بود داشت با بیتا و دانوش صحبت میکرد.

به خاطر قولم به خاله تمام خشمم رو بهش مخفی کردمو و رفتم سراغش. دستمو گذاشتم رو شونش .

برگشت یه نیگا به من سرشو انداخت زمین رفتم بالای قبر سنگ رو شستم یه در زدم که صابخونه جواب بده ولی نداد شاید سرش گرم بود.

رو به کامران گفتم از این طرفا.

گفت : من همیشه میام تو کم می یای.

گفتم به مراد دلت که رسیده بودی بیتا رو که......... حرفمو خوردم. گفتم این چه وضعیه چرا این طوری شدی. گفت مرگ بیتا داغونم کرد الان میفهمم که چه غلطی کردم.

نشستم پیشش سرشو گرفتم رو شونم گفتم ای داشی من چی بگم که دیگه کسی رو تو این دنیا ندارم . بیتا که مرد دانوش تنهام گذاشت.

آروم داشت گریه میکرد حالش خیلی بد بود تاب نیاورد سریع رقت موقع رفتم یه برگه از تو جیبش افتاد زمین برگرو ورداشم ولی چیزی نگفتم یه برگه آزمایش به اسم کامران بود.

یه مقدار منگ بودم. نفهمیدم چی شد رفت. ولی گفتم باید میرفت شاید اتفاقی براش پیش اومده. یه مقدار همونجا نشستم.

یه دست اومد رو شونم دستش یه مقدار سرد بود از سرمای دست به خودم لرزیدم. رومو بر گردوندم دانوش و بیتا در کنار هم پشت من بودن. انقدر دلم گرفته بود که زدم زیر گریه انقدر شکایت کردم تا دلم یه خورده آروم شد. بیتا بهم گفت هوای کامران رو داشته باش و اروم اروم دور شدن.

نمی دونستم منظورش چی بود ولی باید گوش میکردم؛ رو حرف بیتا حرف نمیزدم. اخه تنها کسم بود.

سوار ماشین رو به خونه حرکت کردم رفتم تو خونه حال هیچ کاری رو نداشتم. نشستم رو مبل به تابلوی ساحل خیره شدم. تمام خاطراتم با کامران و دانوش برام زنده شده بود. اینقدر منگ بودم که نگو . میخواستم از این افکار راحت شم .

مهمترین چیزی که داشتم بهش فکر میکردم حرف بیتا و احوال کامران بود. دلم شور افتاده بود . فردا صبح رفتم پیش یه دکتر برگه آزمایش رو نشون دادم دکتر بعد از خوندن گفت این شخص با شما چه نسبتی داره؟

پسر خالمه.

متاسفم باید خبر بدی رو بهتون بدم ایشون مبتلا به سرطان هستن. خیلی هم حاده.

پرسیدم چقدر.

گفت نهایتا ۳ ماه.

حالا این خبر رو چطوری باید به خاله میدادم.

تا فردا فقط فکر کردم عقلم به جای نرسید رفتم سراغ حاجی عطار دوست قدیمی پدر بزرگ احسان که من مدتی پیشش پادویی کرده بودم من رو که دید چشاش یه برقی زد رفتم طرفش زانو زدم سرشو تو دستم گرفتمو پیشونیشو بویدم دلم براس تنگ شده بود برگشت گفت هوی جغله این طرفا(همیشه من رو این طور خطاب میکرد) گفتم حاجی درموندم

گفت پس علی رو یادت رفته

گفتم نه ولی چی بگم شاید حق با شماست.

ماجرا رو تعریف کردم.

گفت توکلت به خدا باشه ولی تو که نفرینش نکردی گفتم فقط گفتم خدا به کارت برسه.

پرسید چرا؟گفتم اخه حاجی خواهرم تنها کسی بود که برام مونده بود

پس خدا

لال شدم جلوی حاجی همیشه ساکت میشدم.

گفتم حاجی حالا چی کار کنم.خالم دغ میکنه از دست پسرش زیاد کشیده ولی اگر بفهمه دغ میکنه گفت توکل به علی باشه برو راستو حسینی بگو

جلوی در خونه خاله دل دل میکردم که برم یا نرم یه هو خالرو جلوم دیدم رو به من گفت غریبی میکنی بیا تو خاله.

تمام نیرومو جمع کردم رو به خاله زیر درخت سیب بهش گفتم خاله ...... خاله کامران. اشک تو چشاش جمع شد گفت خاله کی فهمیدی

۲ ۳ روزه

پس باید سیاه پوش این یه پسرمم بشم. سر خالرو تو سینم گرفتم گفتم خاله آروم باش مثل بچه گی های خودم بعد از فوت مامان براش لالایی خوندم....

***

لالالایی لالالایی چرا امشب نمی خوابی

تنت رخمه دلت بر غم خدا جونم ازین دردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 18:8  توسط احمد علی خلیلی خو  | 

روی پیفام گیر یه پیام بود مال دانوش گفته بود بهم زنگ بزن. گفتم ولش برم پیشش بهتره.

با کلید درو وا کردمو رفتم بالا دانوش توی پذیرایی رو به پنجره که به ساحل باز میشد روی کاناپه نشسته بود . یه سیگار تو دستش بود رفتم از تو دستش در اوردم و روشن کردم گفتم : ها؛ چته باز چپک زدی . با یه نیشخند جواب داد به تو چه.

گفتم مرتیکه رسما ما رو اره.اول زنگ میزنی میگی بیا اینجا بعدم که میام اینطوری جواب میدی واقعا که خیلی پر رویی.

از احسان چه خبر. چه میدونم مرتیکه خر اعصاب برام نزاشته اصلا حالشو ندارم. از ادمای پشیمون مثل این احسان خر خوشم نمیاد. دیوونه هزار بار بهش گفتم که این دختره راس کارت نیست. از عشق گفت؛ از احساسی که به اون داشت می گفت. حالا که سرما خورده تازه یادش اومده که زمشتونم داره.

از بقیه چه خبر. خوبن استاد که رفت منم که علاف . تو هم دیوانه . احسان مست. حالا مارا را که برد خانه.

نترس ۱۱۰ هست میبره خونه.

البت ولی دیگه نباید بگیم ۱۱۰ اخه ترکه زده یکی از پلیسا رو کشته زنگ زده گفته میبینم ۱۰۹ تا شدید.

هه هه هه بازمه یخ کنی.

اخه چرا؟

بس بی نمکی به من چه تو ذوق ندازی ‌‌‌‌بی ذوق.

صدای پارس سگ همسایه فضای خانه رو  پر کرد.از دانوش پرسیدم این باز چه مرگشه.

هیچی بابا عادتشه به همه گیر میده . مرتیکه خر حالیش نیست که اپارتمانی که کلی ادم توش زندگی میکنن جای یه سگ نیست. سگ نیست غوله واسه خودش.

میخوای حالشو بگیرم .

اره ولی جواب صاحبش با خودت.

پس ببین. رفتم دم پنجره صدامو انداختم بیخ گلو شروع کردم به هم اوایی با سگه بد بخت سگه جوری کپ کرد که صدای پارش شد زوزه یه توله سگ. دیگه شاخ نمیشه خیالت راحت.

اره دیگه وقتی یه سگ از خودش بدتر ببینه بدبخت می گرخه

چرت نگو. چیزی تو خونه دارید. گشنمه از صبح تا حالا کلاس داشتم. موندم این شاگردام چرا این قد احمقن بهشون میگم موسو بزارید رو مای کامپیوتر دختره موسو میزاره تو مانیتور .موندم اینا اصلا فهم دارن. بابا؛ ننه هاشون هم که فقط از استعداد این پتو متا صحبت میکنن انگار اسمون سوراخ شده این از اون بالا زرتی اقتادن پائین.

خبر جدید داری.

اره سگا و خرا و خروسا رفتن به چند تا کشور درخواست پناهندگی دادن.

چرا؟

نمایندشون میگه سگا موندن اونا باید بگیرن؛ مردم بگیرن ؛۱۱۰ بگیره؛ بسیج بگیره. خروسا هم که از عوض شدن ساعت می نالن دیگه نمی دونن کی باید بخونن خرا هم که دچار تزعزل شخصیتی شدن نمیدونن خرن ترکن .کین.؟

از این همه چرت و پرت خسته نمیشی ؟

نه تو از بیکاری خسته نمیشی.

نه

نگمه.

تو دلت.

تو روحت

ارزو به دلم موند بتونم جوابت رو بدم.

داش زحمت نکش اون وقتی که موز بودی ما داشتیم با ملت کل کل می کردیم.

خوب بابا برو به اشپزیت برس

اخ گفتی پاک یادم رفت.

ابگوشت که دانوش دوس داشت درست کردم کشیدم اوردم سر میز گفتم بیا بوخور حال کن بعد بگو من بدم. شدم اشپز جناب عالی اگه من نبودم چی کار میکردی

خدا برکت بده رستورانو و داش علی رو.

اِ این دفع میدونم چی کار کنم وقتی موندی گشنه التماس میکنی غذا درست کنم

هزار سال

بعد از خوردن شام کلی باهم کل کل کردیم و حرف زدیم . دچار یه خلاء شده بود داشت داغون میشد هر کاری می کردم که از این حال دربیاد.

صبح با صدای دانوش از خواب بیدار شدم . صبح زود رفته بود کله پاچه با نون داغ خریده بود.

گقتم ناپرهیزی کردی دست تو جیب کردی.

خوبه حالا همش اینجا چتری.

بده میام از تنهایی درت میارم اشپزی میکنم.

حالا بی خیال بوخور با هم بریم بهشت زهرا. دلم واسه حاجی و بی بی و بیتا تنگ شده.

قلبم داشت میمود تو دهنم راست میگفت من که داش بیتا بودم ماهی یکی دو بار بهش بیشتر سر نمی زدم ولی دانوش هر هفته میرفت. با هزار زور صبحونرو خوردیم و رفتیم سر خاک.

حوالی ظهر برگشتیم خونه‌‌ دانوش.

گفتم میخوام برم شاگرد دارم گفت واستا یه امانتی داری. پرده منظره ساحلشو برام اورد گفت پیش تو باشه بهتره.

از این حرفش اتیش گرفتم اخه پردرو خیلی دوست داشت یادگار بیتا بود. بدون حرف پردرو گرفتمو خدافظی کردم.

چند روز بعد وقتی رفتم سراغش دیدم رو کاناپه نشسته یه سیگار خاموش تو دستشه داره به جای خالی پرده نگاه میکنه ولی اتاق سرده سرد بود یه صدا از پشت سر یکی صدام میکرد دانوش بود که از پشت اومد سراغم بهم گفت نامردی نکنی بیتا از دستت شکاره بهم زود سر بزن. در باز شد و بیتا و دانوش با هم از اپارتمان خارج شدن. من موندم و حوضم منگ شده بودم اصلا نمی فهمیدم چه خبره تمام اتاق داشت دور سرم می چرخید.

با صدای یکی از همسایه ها به خودم اومدم با یه لیوان اب قند جلوم ایستاده بود امبولانس اومده بود و داشتن دانوشو با خودشون می بردن. تازه فهمیدم چی شده. اصلا حال خودمو نمی فهمیدم سرم منگ شده بود تو این حال یه افسر اگاهی اومده بود ازم سئول می کرد اصلا حالم میزون نبود . با هزار بدبختی از شر همه خلاص شدم. باید به همه خبر میدادم.

*****

سر قبر پدر و مادرش با یه فاصله زیاد از هم ایستاده بودن زری همش ابغوره میگرفت ولی میشد رضایتو تو چشاش دید.

الفرد هم که نگو مثل مترسک واستاده بود یه جا تو چشاش میشد عصبانیت رو دید حق داشت بچه زنش به اون چه. مادرش بی تابی می کرد . پدرش سنگین داشت گریه میکرد. می خواستم تک تکشونو بچپونم تو قبر از دست همشون راحت شم.

بعد از خاک سپاری و ناهار تو خونه دانوش جمع شدیم. بعد از خدافظی با مهمونا مادرش اومد گفت باید زود بره اخه بچه هاش تنهان و می خواد وسایل دانوشو جمع کنه به عنوان یادگاری ببره.

چنان سیلی تو گوشش زدم که ولو شد کف اتاق الفرد به عنوان دفاع از زتنش به من حمله ور شد خرخرشو گرفتم کوبیدم تو دیوار تنها چیزی که می تونستن بگم این بود حروم زاده؛ گورتو از تو خونه من گم کن؛ دست این زنیکرو بگیر وگرنه اتیشتون میزنم. از ترسشون رفتم .مادر دانوش منو میشناخت دوروغ تو کارم نبود از سابقه مریضیمم خبر داشتن. من اموندم و پدرشو و زری رو به اونا کردم گفتم گمشید وگرنه من میدونم با شما پدرش گفت که با توجه به قانون تمام ثروت و وسایلش به من میرسه با یه پوزخند گفتم داغشو به دلت گذاشته هیچی به نام دانوش نبود همه چی مال منه خونه ماشین حساب بانکی وسایل همه مال منه. زری انگار روح دیده بود مات و مبهوت منو نیگاه میکرد پدرش می خواست خشمشو از من قائم کنه ولی نمی تونست . نشنیدی گمشید وگرنه به روح دانوش جفتتونو آتیش می زنم.

دیگه من موندمو حوضم تکو تکو تنها فضای سرد خونه؛ حس تنهایی.

دانوش دانوش خیلی دلم برات تنگ شده.

پایان دانوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 18:7  توسط احمد علی خلیلی خو  | 

دیوار

به این کلمه ؛ چقدر اندیشیدیم؛

اصلا تعریف دیوار یعنی چه؟

دیوار در لغت نامه معین به این معنی است:دیفال؛ جداری که در اطراف خانه؛ زمین ؛ باغ و غیره بنا کنند بجهت محصور کردن و حفاظت آن؛ انچه از خشت ؛ آجر ؛ گل؛ سنگ ؛ شاخه های درخت و جز آنها در اطراف محوطه(خانه؛باغ؛زمین؛وغیره)بنا کنند.

خوب دیوار مگر برای حفظ فقط ساخته میشود بله برای حفظ از چیزی ؛ حال چه این امر خارجی خوب یا بد باشد اصلا مهم نیست فقط مهم این است که به داخل گزندی وارد نشود.

ما می توانیم در دور ذهن خود دیواری به غایت اسمان کشیده و بر بلندای ان بایستیم و با ورود هر چیز به جز انچه که خود می خواهیم ممانعت به عمل اوریم در این میان افرادی نظیر ما نیز زیاد هستند. آنها نیز دیواری به غایت دیوار ما کشیده اند معاملات در میان این افراد فقط در بین خودشان انجام می شود هر شخص که بخواهد به انها بپیوندد باید مثال انها دیواری بلند در دور خود کشیده و در بلندای این دیوار حاکمی کند زیرا انها خود را مالک همه چیز می دانند و انسان های دیگر را افراد جاهل و نادان می شمارند و کسی که بخواهد بر دیوار انها ضر به ای بزند او ملهب است و مستحق مرگ.

واگر کسی بتواند بر دیوار ضر به ای زده همه او را به باد فحش و ناسزا گرقته زیرا مستحق این امور بوده زیرا انها همه از بالای دیوار ذهن بر او سنگ می پراکنند و همه او را به خود می خوانند زیرا انها فکر می کنند که هر چه به اسمان بالا روی به خدا نزدیک تر می شوی.

انها همه چیز را از دید پنجره های دیوار خود می نگرند و بر این باورند که این پنجره ها از جانب افرادی ساخته شده که انها حاکمان بلامنازع این اذهانند و باید هر طور که می خواهند آنها را مانند بادبادک به این سو و ان سو بکشند و خود این اذهان چون توانایی اندیشیدن را به این افراد سپرده اند دیگر خود را از به کار انداختن ذهن خود مبرا می دانند و فکر می کنند که انها در این جهان از همه بیشتر می دانند و دیگران چون با انها همسو نیستند نادانند و زمانی که کسی و عده ای با لودر های خود انها را مورد تهاجم قرار می دهند انها می گویند پس آزادی و غیره که شما از ان صحبت می کنید در کجای این اعمال شما موجود است پس این افراد افرادی مظلوم در کل ادیار تاریخ بوده و زمانی که با انها به بحث می پردازی یک سلسله از افکار شما را ممدوح دانسته و به یک نقاط از تاریخ ادیار جهان اشاره کرده و می گویند ما هم بر طبق این دلایل باید هر کار را که می خواهیم انجام داده . این افراد از هر گونه رجسی پاک و مطهرند و انسان های دیگر مالامال در رجس زندگی می کنند انها حتی افکار و نظرات و عقاید این افراد و رجس می دانند حال که بر طبق گفته های انها هر کس توان بازگو کردن ارا خود را دارد و همه باید بر طبق یک عقل تام به دان بیندیشند

ولی وقتی پای عمل انها هم از عمل شانه خالی میکنند و وقتی کسی حرفی بزند چون انها ان حرف را با ذهن بلند خود هلاجی می کنند کسی که این حرف را زده نادان است و وقتی مثال هایی را از مقوله بر انها بازگو میکنی انها باز می گویند این امر شامل این اصل نمی شود زیرا این اصل این است و این است و این واصلا این اصل را از بازگو کننده بیشتر می شناسند و این شناخت را مدیون معماران دیوار اذهان خود هسنتند در میان این جمع کسی حق بازگو کردن حرفی راندارد زیرا همه دروغ و توهین را چاشنی صحبت با این اشخاص می کند ولی این افراد می توانند بر هر چیز خرده بگیرند چون این افراد دارای عقل تام هستند

و دیگر اینکه کسی می گفت

دنیای زندونی دیفاله زندونی از دیفال بی زارهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 18:6  توسط احمد علی خلیلی خو  | 

شهر انسان های مرده

اینجا شهر انسانهای مرده است. منم مسافر این شهر. تنها و غریب به دنبال تنها اشنایم می گردم به هر کس که می رسم نشان ان اشنا را از او می گیرم ولی همه باسردی و بغض جواب می دهند. از هر کس که می پسرم می گوید برو به ان کوچه پیدایش می کنی منم دل شکسته و خسته از مردم و رفتارشان به سراغ اشنایم می روم. او مردی بلند غامت است با همه با عطوفت رفتار می کند شیر عرب است. با هزار زحمت کوچه را می یابم به پیر مردی میرسم از او نشان اشنایم را می گیرم با بغض غمبار به من می گوید به درخانه اش نرو او عزادار است. با اصرار نشانی را میگیرم . کوچه عجب حال و هوایی دارد خیلی غمناک و افسرده. انگار خاکستر مرده در شهر ریختنه اند. کسی، کسی را سلام نمی گوید همه با هم دشمند و با غضب بر هم می نگرند.

از کوچه که می گذشتم حس غم در کوچه موج میزند انگار کوچه هم عزادار است. عزادار که؟ نمی دانم. رد یک چادر بر خاک کوچه ، خون ، اشک را می توان دید. بوی خاکستر می اید چه چیز را سوزانده اند از پیچ کوچه که می گزرم زربان قلبم بالا می رود کوچه هم می گوید نرو ، نرو...

از پیچ کوچه که می گذرم چیزی را که می بینم باورم نمی کنم یک در نیم سوخته انگار در بیداری کابوس میبینم چه کسی در خانه اشنایم را سوزانده.

 دراستانه در می ایستم خدای من ،خدای من، اشنایم، اشنایم ان قامت رعنا حال چرا قد خمیده است ان که غسلش می دهند کیست؟ او کیست.؟

نجوای ارام اشنایم را می شنوم.

اه همسرم، اه همسرم، پدرت راست می گفت: تو نیز مرا ترک میکنی، بسیار زود زودتر از انچه که من انتظار داشتم ولی؛ ولی فرزندانم را چه کنم؟ انها مادر خود را از من طلب می کنند . دخترمان ، دخترمان صبور در گوشه ای نشسته در درونش می گرید انگار می داند بیشتر از اینها داغ را بر دلش می گذارند.

از جسم بی جان همسر اشنایم خون جاری است اشنایم دارد جسم بی جان همسرش را غسل میدهد. زیر لب ذکر می گوید. اه اشنای من چه غمی در وجودت نهفته. چرا این طور پریشانی؟ یعنی در این شهر زنان را می زنند؟ رد چادرش بر خاک را با خون و اشک حس کردم.  جای یاس مگر در پشت در است چرا این طور او را آزردید مگر در خانه شاه جهان را می سوزانند طاغت ورود ندارم در کنج کوچه می روم زانویم را در بغل گرفته منتظر خروج اشنایم از خانه. نیمه شب، وقتی همه مردگان به گور خود باز می گردند ان اشنای من دستان فرزندان را گرفته چند تن از عرش زیر تابوت همسر اشنایم را می گیرند و به نقطه ای دور می برند اه همسر اشنای من، اه مادر من. چرا این طور غریب تورا  به خاک می سپارند؟ مگر جای یاس در پشت در است؟ مگر یاس را به خاک می سپارند؟

انگاراز مرگ یاس خدا نیز عزادار است زیرا دارد باران می اید این باران با حس غریب، طمع شور اشک چشم دارد انگار از مرگ یاس تمام عرش الهی نیز عزادار شده و می گرید.

به شهری که مردانش عصا از کور می دزدند من از شوخ باوری انجا محبت جستوجو کردم

به شهری که مردانش یاس را می زنند همه از فرت نادانی به کافر اقتدا کردند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 18:5  توسط احمد علی خلیلی خو  | 

اینجا تمام شهر مرا سنگ می زنند

اینجا به تاب گیسوی من چنگ می زنند

من یک نفر دیوانه بی یار و یاورم...

اما مرا نه یک نفر یک هنگ می زنند...

در شهر مرا همه سنگ می زنند. از خندیدنم مرا با کلب می زنند . من می خندم و می چرخم و می رقصم و از گردش ایام این شور و شر اصلا خدایی نیست . ولی در پشت چراغ به چشمک هایش می خندم و یک شخص هست که مرا با سنگ میزند ولی من باز می خندم و می خندم و می خندم.

در کوچه پس کوچه های شهر همچو یک شب گرد در زیر باران با کشکولم می چرخم و میچرخم و یاهو؛ یاهو می گویم ولی باز مرا می زنند.

انگاه که از خدا می گویم باز مرا میزنند و می زنند و می زنند ولی من باز از خدا می گویم.من از خدا؛ خدا خدا می گویم و از شیطان باز از خدا می گویم من از خود نیز از خدا می گویم ولی باز مرا میزنند.

شده ام دیوانه شهر گرد. در شهر همه مرا  سنگ می زنند از صبح تا سحر مرا با اخم می زنند شده ام مزحطه کوچه های شهر تا به هر کودک که می رسم مرا با سنگ میزند ولی من باز می خندم.

هر صبح که از خواب می خیزم در اینه نگاه می کنم و می گویم لبخند؛ لبخند؛ لبخند بزن دیوانه امروز روز دیگری که شاید در شهر تورا با سنگ نزنند ولی حیف که این امید واهی است .

می گویم چرا؟ چرا ؟ مرا باسنگ میزنید.؟ کودکی گفت تو دیوانه دیوانه را در شهر سنگ میزنند ولی من خندیدم و خندیم و خندیدم.

می روم درشهر دیوانگان شهری که در ان هیچ سنگی بر دیوانه زده نشود. در ان مر ا با سنگ نمی زنند ولی من باز می خندم می خواهم انقدر بلند بخندم تا صدای خنده ام را خدا بشنود با لبخند بگوید بگو ای بنده من .

می خواهم در شهر دیوانگان عاقلان را راه ندهم در شهر دیوانگان فقط دیوانه ورود عاقلان ممنوع من عاقل دیوانه ام عقل افرینم.

خدایا به عقل افرینان دیوانه ات به مستی کشام میخانه ات فقط یک بار با دیوانگان به شهر عاقلان راهم بده می خواهم عاقلان را سنگ بزنم. ولی باز می گویم لبخند بزن. بخند تا صدایت را عاقلان بشنوند ولی کسی به حرفها دیوانه اعطنائی نمی کند.

دیوانه می گفت من؛ من عاقلم یعنی ما عاقلیم انها دیوانه اند زیرا ما هنوز می توانیم بخندیم و برقصیم و از گردش عیام این شور این شور خدایی خدایی ایست .

مرا سنگ بزنید در شهر مرا سنگ بزنید شاید در پشت دریاها شهری باشد که پنجره ها رو به تجلی باز شود و در دست هر کودک شهر شاخه معرفتی من از باورم انجا محبت را میان دیوانگان عاقل جست و جو کردم.

 

صبح بیدار شدم در اینه گفتم لبخند بزن بیچاره امروز روز تو است. ولی این بار در شهر مرا سنگ نزدند در شهر مرا کلب زدند . کلب نی را .کلب نی را........

می گویند باید تو را در قل  زنجیر کرد. جای دیوانه در زندان است زندان نه ولی بدتر از شاید در زندان مانند پایپیون فرار کنم شایدم نه مانند فرار از شائو شنگ در دیوار تونل زده در پولهای رئیس بدزدم شایدم بشوم یک پرنده باز پرنده ها ازادند.

اینها مرا میزنند ومن می خندم می چرخمو از گردش ایام ... در مستان مرا نمی زنند می خواهم مستی کنم و بازگوی حقایق مستی را با دروغ کاری نیست خدایا به مستان میخانه ات مرا راه بده دیگر طاغت سنگ ندارن دیگر طاغت کلب ندارم.....

شاید نوشت: منو شیطان.

شاید نوشت: قطار دنیا.

مطالب این پست در قسمت های کوچکی از وب لاگ های دیشب نامه و به ستان گرفته شده....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 18:4  توسط احمد علی خلیلی خو  | 

ديروز ... باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ... و اما امروز.... باز باران بي ترانه... باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه... مي خورد بر مرد تنها ...مي چکد بر فرش خانه... باز مي آيد صداي چک چک غم... باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده... نمي دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟... نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که ان کودک... که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد... کجاي ذلتش زيباست؟

بارونای الان دیگه حس قشنگ قدیم رو ندارم . وقتی بارون می اومد با بچه ها می رفتم زیر بارون و می خوندیم بارون می یاد جرجر پشت خونه هاجر هاجر عروسی داره جشن و سوروری داره ای بارون جرجر تا صب ببار جرجر پشت خونه هاجر.

نه . نه دیگه هاجرم وقتی بارون میاد دیگه تو خونش عروسی نداره یعنی نه پسرش دوماد میشه نه دخترش عروس میشه اونا رو چه به این کارا. بی چاره هاجر. الان هاجر واسه یه لقمه نون واسه شب بچه هاش یا تن به هر کاری میده یا میره خونه مردم کلفتی.

بارون الان بوی اسید میده بوی دود میده بوی بدبختی میده وقتی میبینی همه اون بچه ها که دست همو می گرفتنو برای هاجر شعر می خوندم رفتن شدن اسیر دیو.

وقتی میبینی بچه های الان به جای شعر خوندن زیر بارون باید زیر این بارون برن گدایی؛ فال فوروشی؛ یا هر چی فوروشی چی میگی به خودت.؟ تهش اینه تمام نونای اون بچه شمالی رو بخری  و وقتی به جای ۱۰۰۰ تومن ۱۰ تا پشت سبز میدی میگه این واسه چیه تو هم در جواب بگی واسه بارون زیر بارون همه چی گرون میشه.

وقتی زیر بارون پهلونای شهرمون سرشون رو باید از یه مرداب بکشی بیرون به خودت میگی راست میگفت سهراب منم میخوام یه قایق بسازم تمام انسونارو باهاش سوار کنم با خودم ببرم واین شعرو بلند بخونم.

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به اب
دور خواهم شد از این خاک غریب 
که در ان هیچ کس نیست پهلوانان را بیدار کند
قایق از تور توهی و دل در ارزوی مروارید ...

  وقتی زیر این بارون قدم میزنی و یاد تمام اونایی که زیر همون بارون دست تو دست هم می خوندن می یوفتی وقتی زیر این بارون یاد اون خونه مادر بزرگ با بوی کاهگلش که ادمو مست میکرد می افتی میگی اخه اینا کجان؟ کجان؟

وقتی زیر بارون میبینی که از یه خونه بوی غریب بی نانی میاد و از یه خونه از مهمونی یه شبش فقط ۳ ملیون تومن اشغال در میاد وقتی میبینی بابای معتاد بی غیرت زینب کوچولو اونو مجبور به گدایی کرده وقتی میبینی حسن زیر بارون با ترازو و فالاش وایساده زیر طاقی یه مغازه و به عابران التماس یه ۲۵ تومنی واسه ترازو و ۱۰۰ تومن واسه فال میکنه و صاحب مغازه میاد کنارش و دستاشو که یخ کرده تو دستش میگیره و یه لیوان چای داغ میده دستش یا اون حمید که صاب مغازه به خاطر کلاس مغازه اشغال فوروشیش اونو با لگد میزنه  یا میبینی حاجی به خاطر ابروش تمام زندگیرو فوروخت و پول نوزول خورو داد و زنش دست بچه هاشو گرفت و رفت که رفت ماشین اشغلی اونو قاتی اشغالا میبره تا تو قبرستون ؛ یه خونه ۱ متری صدقه ای به نامش میکنه.

 بازم داره بارون میاد ولی نه پشت خونه هاجر زیر پل بارون میاد تو تونل بارون میاد تاحالا پای صحبت پل خوابا نشستی یه احوالی دارن

حاجی میگفت  ای بالام جان یه موقع خونه زندگی داشتم زن و بچه داشتم ولی الان یه گاری که عصرا میام جلو ترمینال چای و تخمه و سیب زمینی و تخم مرغ میفروشم میگم حاجی یه چای بده. تو یه لیوان یه چای از دست حاجی چه حالی داره

نه دیگه من این بارون رو دوست ندارم این بارون دیگه واسه عاشقایی که شعرای عاشقونه رو با لحن گریون می خوندن نیست. دیگه واسه شب گردا هم نیست واسه پولدارا و از ما بهترونه.

دیگه بارون پشت خونه هاجر نمی یاد بارون از تو چشای ناز پریا میاد که التماس میکنه اقا یه گل؛ یه گل بخر. یکی پیدا شدو تمام گلاشو خرید نگاه پریا چه نوای غمگینی داره

یاد اواز نوایی می افتم وقتی به چشای ناز پریا نگاه می کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 18:4  توسط احمد علی خلیلی خو  | 

اینم قسمت اخر داستانم از هر کس این داستان رو خوند خواهش می کنم که نظرشو راجع به داستان من بنویسه ممنون 

تو اتاقم رو تخت دراز کشیده بودم اتاق پر بود از بوی خوش تنهایی و حسرت و با رایحه خاطرات تلخ. از وقتی صدای احسان رو شنیده بودم بازم تمام این چند سال اومد جلو چشمم. از فوت بیتا اه بیتا چه راحت در خانه ات خوابیدی به دور از هیاهوی این مردم نازنین.

کامران تو........... تو منو به این روز انداختی؛ به خاطر رسیدن به بیتا منو داغون کردی درد صورتم مدیون توام اخ که نمی دونی چه دردی داره نامرد . ولی چرا ؟چرا بیتا رو از من گرفتی؟ نباید می بخشیدمت نباید. ولی دردش رو دوست دارم دوست دارم. ههههههههههههههههههههههه.می بینی که می خندم اره می خندم ولی تو که نمی تونی اخه عاقلا که بلد نیستن بخندن ها کامران.

حاج خانوم سلام حالت خوبه اه حاجی سلام شما هم که اینجایی شما کجا اینجا کجا راستی احسان برگشته فردا می یارم ببینیدش از زنش جدا شدهـــــــــه. زنه بهش خیانت کرد. راستی  عزیز دیگه نمیرم رو بوم منو دعوا نکن. حاجی دوکونم اب جارو کردم واسه برگشتنت.

مامان اه  مامانم که اینجاس اه این مرتیکه کچل کیه مامان این شوهرته خاک بر سرت با این شوهرت اخه بابای من با اون موهاش حیف نبود رفتی زن یه مرد کچل زبون نفهم شدی.

اه اه اه اه زری تو اینجا چرا اومدی اینجا مال منه هر کی رو را نمیدم مال خودمه برو بیرون بابا بگو زری بره من زنتو دوست ندارم.

اها اقا حسین خوبی رفتی حاجی حاجی مکه میگن ادم حاجی میشه حاجی ادم نمیشه راست میگن نمونش تو رفتی دیپلم بازی با سفیر غیبت زد.

*****

سر دردا استرس بی حسی کابوس روان پرشی همه و همه در اتاق دانوش موج میزد اتاق او یک دادگاه بود دادگاهی برای محاکمه همه دانوش من دوست من در میان هوا و زمین غوطه ور با افراد و تعاملات انها مشکلی نداشت ولی شبها انگار او یک گرگ نما گرگ نمایی که در اتاق خود دادگاهی داشت تمام متهمین عکسها بودن همه را به محاکمه کودکانه خود می کشید کسی که در یک ان کودک و در همان ان یک مرد کامل بود.

دانوش من برادر من دوست من کسی من او را بزرگ کردم.

*****

صبح خروس خون دانوش با نون وارد منزل شد صبحانه رو اماده کرده بود رفت سراغ احسان. اون رو بیدار کرد صبحونه خوردن با هم رفتن بهشت زهرا دانوش احسان رو سر خاک پدر مادرش پیاده کردو رفت باید به بیتا سر میزد یه هفته ای بود نیمده بود طبق معمول رفت پایین قبر نشست یه سنگ برداشت مثل همیشه چند بار زد به سنگ قبر و با مسخرگی همیشگیش گفت صابخونه مهمون نمی خوای انگار با اینکار بیتا رو بیدار می کرد .ولی یک بار من وقتی با دانوش سر قبر بیتا بودیم دیدم که دانوش در کنار بیتا داره قدم میزنه شایدم نه ولی خدایی توهم نبود دیدم یه هویی صداش کردم رو کرد به من یه دست تکون داد و باز هم مشغول راه رفتن بودن دانوش همیشه تمام ماجرای یه هفتشو واسه بیتا تعریف میکرد. بعد از حرف زدن با بیتا اروم اروم از او خداحافظی کردو رفت سراغ احسان. احسان رو قبر عزیز و حاجی خوابیده بود که با صدای دانوش از شوک بیرون اومد موقع بیرون رفتن ماشین هایی که از کنار دانوش رد می شدن با تعجب به احسان نگاه میکردن تعجب هم داشت موهاش سفید شده بود فقط کمتر از یه هفته انگار همه چی داغونش کرده بود طلاق همسرش مرگ والدینش . دو نفری به سمت خونه رفتن و بازهم من ماندم و تنهایی و اتاقمو ومحاکمه هرشب همراه با  بوی خوش تنهایی و حسرت و با رایحه خاطرات تلخ مه الودگی اتاق .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 18:2  توسط احمد علی خلیلی خو  | 

در راه خونه رو بهش کردمو گفتم خوب بگو بینم این ۶ ۵ سال کجا بودی رو به من گفت از پدر و مادرم چه خبر یه نگاه که خاک بر سرت مثل مسلسل ازش شلیک می شد گفتم خونشون رو فروختن رفتن یه جا دیگه گفت کجا گقتم خیابون ۱۱۵ قطعه ۲۲۰ ردیف ۱۲ شماره ۱۴ یه اپارتمان 2 طبقه  لوکس . صورتش سفید شده بود . انگار روح دیده بود شده بود مثل وقتی که تو باغ پدر بزرگ روح دیده بود. یه سیگار از تو جیبم در اوردم و روشن کردم دادم دست احسان گفتم بزن. در حال کشیدن سیگار ازم پرسید کی .

من: ۴ سال پیش وقتی کانادا بودی.

احسان : چطوری.؟

من: از داغ دوری

من: زنت کوش.

احسان: طلاقش دادم.

احسان دلیلشو نمی پرسی.

من: بهت گفته بودم این دختر راس کار تو نیست گفتم بد می زنتت.

احسان: اره گفتی ولی من خر باور نکردم. بریم پیش مامان بابام.

من: شرمنده دنیای اموات الان  disconnecte .

احسان: یعنی چی؟

من: ساعت ۸.۳۰  شبه الان بهش زهرا تعطیله.

احسان: از خودت بگو.

من: از چی؟

از صورتت.

صورتم مگه چشه.

تمام موهات اومده تو صورتت از موی بلند بدت می اومد.

حالا که خوشم میاد.

اعصاب درستی ندارم اذیت نکن بگو چه مرگت شده.

تمام خاطرات بدم دوباره اومد جلوی چشمام بیتا کامران عزیز حاجی حسین  لعن... لعغنتی بازم نفسم............

فریاد احسان منو به خودم اورد ماشین رو جمع و جور کردم در حال سکوت هر دو ناگهان یه ماشین پلیس اومد پشت سر. پیکان ابی بزن کنار. با دادن راهنما اومدم کنار. شروع شد .

کارت ماشین گواهینامه بیمه از ماشینم خارج شید.

تمام مدارک رو تحویل دادم اونم رفت واسه کنترل سرباز کناریش اومد و گفت لطفا صندوق عقب رو باز کنید. صندوقو زدم . سرباز در حال گشتن بود که سروانه اومد یه احترام خفن به ما کرد و و مدارک رو تحویل داد عذر خواهی کردو و سرباز رو صدا کرد منم از اونا به خاطر رانندگی خرکی عذز خواهی کردمو و سوار ماشین شدم تا خونه نه حرف زد نه حرف زدم. فقط سکوت تمام خاطراتم داشت از جلوم رد می شد اشناییم با احسان بیتا حسین .......

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 18:0  توسط احمد علی خلیلی خو  | 

در راهرو های دادگاه یه گوشه به دیوار تکیه داده بود. یه مرد جوان با یه مرد پیر و یه زن جوان با ارایشی ملایم. رو به سوی مرد می رفتند. پیر مرد دست خود را بالا برد و یک سیلی محکم به جوان زد.

جوان دست خود را بر روی صورت گذاشت و یک لبحند تلخ زد. پسرک جوان یقه جوان را گرفت و چسباند به دیوار و شروع کرد به فحش دادن. جوان مچ پسرک را گرفت و با فشار مچ و غضب در گوشش گفت شانس اوردی با خاطر خیانتش نکشتمش یا با شکایت ندادم سنگسارش کنن. حساب پسر خالتم می رسم این رو که شنید با حالتی از به عقب رفت و روی صندلی نشست.

منشی جوان و زن و خانواده را به دادگاه صدا کرد. بعد از کلی حرف زدن قاضی حمک طلاق رو امضا کرد. قبل از خروج جوان رو به پسرک کرد و یک چک رو از جیبش کشید بیرو ن و داد به پسرک . یک سیلی محکم در گوش او و در حالی که عقب عقب در سالن راه می رفت خنده های دیوانه وار سر می داد.

 

ساعت ۷ بود گه مبايلم زنگ زد شماره غريبه بود با اين که رو اين گوشی به شماره های غريبه جواب نمی دادم ولی نمی دونم چی شد جواب دادم.
صدای نيمه اشنايی از پشت خط گفت داش علی منم گفتم ۲۰تا تلفن و قطع کردم با اين که از خونه ما تا داش علی بيشتر ۲۰ ديقه طول می کشيد ولی مسير رو ۱۵ دقيقه ای رفتم. از در که رفتم تو داش علی ما رو ديد و گفت بزن زنگو منم طبق معمول يه سکه از جيبم در اوردم و زدمش به زنگ رفتم طرف داش علی و گفتم داش علی اين چند روزه کسی شمارمو ازت گرفته . گفت والا از من نه ولی شاگردم شمارتو به يکی از دوستای قديميت داده . گفتم دست درد نکنه.
چشم انداختم تا پيداش کنم رويه ميز جايی که پاتوق ما بود يه جوان با قيافه در هم نشسته بود . کنارش يه قليون يه استکان خالی چای بود . رفتم طرفش و نشستم رو ميز. بهش گفتم با اجازه . اونم با سر تائيد کرد.
از تو جيبم يه سيگار در اوردم و با روشن کردنش به غلام گفتم داش غلام يه چايی بده. بعد از چند ثانيه با استکان چايی اومد و استکانو گذاشت جلوم پرسيد مثل هميشه.گفت اره اونم رفت. در حال خوردن چای یواشکی از گوشیم به همون شماره زنگ زدم درست حدس زده بودم گوشی رو قطع کردم. رو به پسرک کردم گفتم خوبه از وقتی رفتی ديگه خبری ازت ندارم. با قيافه ای داغون رو به من یعنی به جا نياوردم.
گيج بود که غلام قليون رو اورد گذاشت جلوم منم سر قليون يادگار حسينو از گردنم در اوردم و زدم سر شيلنگو شروع کردم چاق کردن.
وقتی حسابی رو اومد رو به پسره کرمو گفتم بزنم تازه چاقه از اون چاق کردن خودت بهتره اونم گرفت و شروع کرد به پک زدن. يه چند ديقه کام گرفت و داد به خودم. مونده بودم خدا اخه اين چقدر احمقه منو به جا نيورده بعد از نيم ساعت که هی قليون چرخيده بود و منم داشتم از دست احسان می مردم رو به احسان گفتم داداش پاشو بريم رو به من گفت شما گفتم دانوش گفت قيافت عوض شده.(راست می گفت بعد از اون حادثه ديگه فاميلامم منو درست به جا نمياوردن چه برسه دوستی که ۵ يا۶ ساله نديدمش) پاشد کاپشنشو تنش کرد.دنبالم اومد رفت پيش داش علی گفتم چقدر میشه.گفت مهمون باش گفتم داش علی منو ميشناسی تارف حاليم نیست جدی می گيرما. گفت خودتو دوستت ۵ تومن. حساب کردمو اومدم بيرون. قفل ماشينو زدمو رفتم نشستم احسانم اومد نشست راه افتادم به سمت خونه.
ادامه دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 17:59  توسط احمد علی خلیلی خو  |