این بار چند تا عکس براتون میزارم شاید مقداری
در کیفیت ضعیف باشن ولی حداقل حرفی که
میخوام بزنم رو میزنن.
حرف من اینه که فرهنگ ما ایراد داره یا نه؟
فرهنگ استفاده از وسائل رو چرا خیلی رعایت نمی کنن؟
و ....
خیلی سئوالات دیگه فعلا وقت نیست بپرسم.

سبد کتاب سبد زباله.

دیگر چرا کتابها را خط خطی میکنید.

اتوبوس یا سطل زباله سیار؟

کاش یاد بگیریم کاردهایمان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاوریم.
آحمد علی خلیلی:
شکیبایی صبح جمعه ۲۸ تیر ماه ساعت چهار صبح در سن ۶4 سالگی به علت ایست قلبی در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت. وی مبتلا به سرطان کبد بود و بر اساس گزارش تیم پزشکی بر اثر همین عارضه در گذشت.
حميد هامون سوار بر اسب مراد بيگ راهنماي اتوبوس شب شد. تا مسافران را به دروازه هاي مرگ راهنمايي كند و خود نيز آرام در آن خطه سكني گزيند
در گذشت خسرو شكيبايي را بر جامعه فرهنگ و هنر ايران و خانواده آن مرحوم تسليت مي گوئيم و از خدا صبر جميل را بر اين خانواده از خداوند مسئله ميداريم.
كمتر كسي است مراد بيگ، حميد هامون، جناب صباحي، مدرس و... غيره را به ياد نداشته باشد. شبهايي كه در كنار پدر و مادر به تماشاي اين فيلمها و سريالها مي نشستم. و هميشه از نوع بازي، صحبت كردن، طنين صداي او لذت مي بردم.
ولي ديگر آن صداي رويائي شنيده نمي شود. آن مرد بلند قد با حركت هاي مخصوص خود ديده نمي شود.
حميد هامون به پايان سرگشتگيش رسيد، مراد بيگ به نزد خاله رفت روستايي شد و صباحي ديگر وكالت نميكند.
توان و زبان نوشتن نيست، از كسي كه با حميد هامون شهرت گرفت و تا آخِر حميد هامون بود. در زير به بيان ببيوگرافي مختصري از او مي پردازيم. ولي جاي يك گله باقيست از تلويزيون يعني جامع ترين رسانه در ايران انگار نه انگار كه خسرويش مرده فقط كانال 2 چند بار با فاصله زماني زياد و بعد از آن كانال 5 و كانال 2 با پخش فيلم كيميا و سپس شبكه چهار با يك نماهنگ و ديگر هيچ. و انگار بايد غروبي از هجرش بگذرد تا دست اندر كاران تلويزيون به فكر اعلام مرگش بيفتند و خطابه دكتر ضرغامي را براي خانواده ايران بخوانند.
آه خسرو آرام گير و خواب هاي شيرين بين و تن خسته ات را اندكي استراحت ده.
او با بازی در نقش کوتاهی در فیلم خط قرمز (مسعود کیمیایی، 1361) به سینما آمد. و تا سال 1368 در نقشهایی ظاهر شد. از جمله در فیلمهای دزد و نویسنده، ترن و رابطه، خوب ظاهر شد. اما از بازی در فیلم هامون (داریوش مهرجویی، 1368) بود که نام خسرو شکیبایی سر زبانها افتاد. او برای بازی بسیار زیبایش در همین فیلم از هشتمین جشنواره فیلم فجر، سیمرغ بلورین دریافت کرد و تحسین منتقدان و مردم را برانگیخت.
خسرو شکیبایی از سال 1368 به بعد، دیگر نتوانست از جلد حمید هامون بیرون بیاید و حمید هامون را در انواع و اقسام لباسها و تیپهای مختلف تکرار کرد. اما توانایی هایش انکارناپذیرش را در چند فیلم به معرض نمایش گذاشت: بازی تاثیرگذار او در دو فضای کاملا متفاوت در فیلم کیمیا (احمدرضا درویش، 1373) و بازی متفاوت او در فیلم کاغذ بی خط (ناصر تقوایی، 1380) نمونه هايي از اين توانايي بود.
خسرو شکیبایی در تلویزیون هم موفق بود. از همان زمان که در نقش مدرس بازی کرد و آن مونولوگ طولانی معروفش را اجرا کرد تا بازی در مجموعه تلویزیونی روزی روزگاری، خانه سبز، کاکتوس، تفنگ سر پر، سرزمين سبز و مجموعه تلویزیونی در کنار هم را روی آنتن داشت.
او جایزه ششمین جشن ماهنامه دنیای تصویر را برای بازی در فیلم کاغذ بی خط از آن خود كرد.
جوایز / سیمرغ بلورین / جشنواره فیلم فجر:
- هامون / هشتمین دوره
- کیمیا / سیزدهمین دوره
کاندید / جشنواره فیلم فجر:
- یکبار برای همیشه / یازدهمین دوره
- سایه به سایه / پانزدهمین دوره
- کاغذ بی خط / بیستمین دوره
کارنامه بازیگری
۱۳۶1 خط قرمز( مسعود کیمیایی)
۱۳۶۲ دادشاه (حبیب کاووش)
۱۳۶۳ صاعقه
۱۳۶۵ رابطه (پوران درخشنده)، دزد و نویسنده (کاظم معصومی)
۱۳۶۶ شکار(مجید جوانمرد )، ترن (امیر قویدل )
۱۳۶۸ عبور از غبار(پوران درخشنده) ، هامون (داریوش مهرجویی)
۱۳۶۹ جستجو در جزیره (مهدی صباغزاده )، ابلیس (احمدرضا درویش )
۱۳۷۰ بانو
۱۳۷۱ یک بار برای همیشه(سیروس الوند)، سارا(داریوش مهرجویی )، پرواز را به خاطر بسپار (حمید رخشانی)
۱۳۷۲ بلوف (ساموئل خاچیکیان)
۱۳۷۳ کیمیا(احمدرضا درویش)، پری (داریوش مهرجویی)، درد مشترک (یاسمین ملک نصر)، لژیون (سیدضیاءالدین دری - 1373)
۱۳۷۴ خواهران غریب (کیومرث پوراحمد) ، عاشقانه (علیرضا داودنژاد) ، سایه به سایه علی ژکان)
۱۳۷۵ سرزمین خورشید (احمدرضا درویش)
۱۳۷۶ زندگی(اصغر هاشمی) ، روانی (داریوش فرهنگ)
۱۳۷۸ میکس(داریوش مهرجویی) ، عشق شیشهای، دختردایی گمشده (داریوش مهرجویی)
۱۳۷۹ دختری به نام تندر(حمیدرضا آشتیانی پور)
۱۳۸۰ مزاحم(سیروس الوند) ،کاغذ بیخط(ناصر تقوایی) ، اثیری (محمدعلی سجادی)
۱۳۸۲ صبحانه برای دو نفر (مهدی صباغزاده)
۱۳۸۳ حکم (مسعود کیمیایی)، ازدواج صورتی (منوچهر مصیری)، سالاد فصل (فریدون جیرانی)
۱۳۸۴ چه کسی امیر را کشت؟(مهدی کرم پور)، عروسک فرنگی(فرهاد صبا)،
پیشنهاد پنجاه میلیونی، ستارهها (فریدون جیرانی)
۱۳۸۵ دستهای خالی، اتوبوس شب، رئیس(مسعود کیمیایي)
مجموعه های تلویزیونی:
روزی روزگاری (مجموعه-امرالله احمدجو)
مدرس
خانه سبز (مجموعه - بیژن بیرنگ، مسعود رسام - 1375)
کاکتوس (مجموعه سری اول - محمدرضا هنرمند - 1377)
تفنگ سرپر (مجموعه - امرالله احمدجو - 79/1378)
در کنار هم (مجموعه تلویزیونی - فتحعلی اویسی- 1381)
سرزمين سبز (مجموعه - بیژن بیرنگ، مسعود رسام - پخش در سال ۱۳۸۶)
آلبومهای موسیقی
پری خوانی http://www.umahal.com/album/2320.htm
حجم سبز (سهراب سپهری) http://www.umahal.com/album/525.htm نشانیها http://www.umahal.com/album/2700.htm
نامهها http://www.umahal.com/album/2828.htm
مهربانی
لينك آلبومهاي خسرو شكيبايي براي گوش دادن.
بگذار تمام آرزوهایت با آن بسوزد.
سیگارت را روشن کن پسر جان
بگذار گوشه ای از این خیابان سهم من و وسائلم از این جهان باشد.
سیگارت را روشن کن پسر جان
بگذار فقر شیشه های ماشینت را پشت چراغ تمیز کند.
سیگارت را روشن کن پسر جان
بگذار در قبر اجاره ای آرام گیرم.
سیگارت را روشن کن پسرجان
آروز کن کاش دنیا، قبل از آمدن من می مرد.
سیگارت را روشن کن پسر جان
دنیا برای من و تو جای کافی ندارد.
سیگارت را روشن نکرده خاموش کن
بگذار رقص نور ماشین پلیس ها دستانت را به گرمی بفشارد.
منو مثل یه بازیچه به بازی بگیرن و بدترین رفتارها و شوخی ها رو باهام انجام بدن فقط بهم بخندن و وقتی جبهه گیری من رو نسبت به رفتارشون میبینن بر من می تازن که چرا این طوری هستی چرا؟ چرا؟
بابا ادم حدی داره، ظرفیتی داره گاهی انقدر درگیری ذهنی داری که کوچکترین مسائل تحمل رو از ادم سلب می کنه.
دیدن انسانهای اطراف نوع برخودشون بیرحمی و قساوت قلبشون چنان لوح وجود انسان رو اماج ضربت هایی می کنه که انسان رو از پا می اندازد.
چهره شهر تهران عوض شده.
تهران رنگ و بویی که زمان بچگی یا حتی تا همین چند سال پیش میداد دیگه نمیده.
هرگوشه اسباب و اثاثیه یه خانواده گوشه خیابون ولو شده. صاحب خانه به هزار دلیل واهی اسباب اون خانواده رو ریخته تو خیابون .
بدترین رفتارها تو خیابون باهات میشه چرا فقط به خاطر یه گردنبند ساده ي ساده که فقط یه حلقه یادگاری از یه دوست بهش اویزونه. اون وقت یه عوضی میاد بهت گیر میده توهین میکنه هرچی میخواد میگه توهم مجبوری ساکت باشی و خون خونتو بوخوره و اگر، اگر آنقدر تربیت نداشته باشی چنان چاک دهن رو باز میکنی و بهشون میتوپی که گرفتاریت بیشتر میشه و فقط به چند کنایه ریز که اون آدم معنی و مفهوم رو نمیفهمه و اون رو به حساب ترس و واهمه ای که از اون شخص داری میزاره.
هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شكننده تر بود
هراس من باري همه از مردن در سرزميني است كه مزد گوركن از آزادي آدمي افزون باشد
جستن، يافتن و آنگاه به اختيار برگزيدن و از خويشتن خويش بارويي پي افكندن
اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيشتر باشد
حاشا، حاشا كه هرگز از مرگ هراسيده باشم
الف. بامداد احمدشاملو
استاد مسلم شعر سپيد ايران و جهان
اخر ادم دومادر برای کدام هدیه بخرد
۲ گل سرخ خریدم و صورتم را هر دو سرخ کردند
سمت راست مادر خودم با نوازش دستش
سمت چپ زن پدرم با زهر بوسه اش
حال شما بگوئید اکبر دروغ گفت یا بهزیستی
مهر مادر جایگزین دارد
کسی نقاش سراغ ندارد شاهکار هنری مادرم را روی بوم بکشد.
مادرم چای آورد خوشحال بود
گفت ذری خانم گفته حقوقت زیاد می شود
پدرم از خوشحالی مادرم آنقدر خندید که آسمش سکته کرد
مادرم غش کرد
خواهرم دیوانه شد
برادرم سرش را تراشید و دور حیاط شروع کرد به دویدن
و من گوساله رفتم تا حقوق پدر بگیرم
خانم پیر مهربان متصدی گفت
حقوق را در بانک؛ سر برج می دهند.
راستی حسنک کجا رفته بود تا من گرسنه نمانم؟
روزنامه نوشته بود:
آگهی مناقصه شماره 1986-5-2
شرکت سد سازی سیوند برنده مناقصه ساخت پاسارگاد و حومه.
شرکت راه سازی و عمران تمدن برنده مناقصه ساخت اتوبان بیست بانده
ورودی اتوبان دروازه تمدن خروجی کشورهای خلیخ فارس
نوشت ساخت شهرک دوستی بر روی خلیخ فارس را به مناقصه میگذارم.
حالا گور پدر ما که در کتاب های قطور نوشته بودند
برای تولید هر تن کاغذ هفده اصله درخت قطع می شود
و شاید عکس مسعود زیر پرچم خلیج همیشه فارس
راستی کبری بالاخره تصمیم خود را گرفت
دنیا خیلی قداره!وفا نداره!
روی یه تخت گوشه دنج قهوه خانه نشسته بود و پک های سنگین به قلیونش میزد دود کمش رو می داد بیرون و یک استکان چایی رو هورت کشید و خیره موند به قفس خالی پرنده که زمانی جای دو تا مرغ عشق بود. با همون حال پک های سنگین به قلیون می زد و در افکار خودش غوطه ور بود.
درویش و بود و خاکستر نشین تمام داراییش همین یه قفس بود و کشکولش و خرقش.
زمانی کارو باری داشت توی یه شهر اصفهون یه هجره کوچیک علافی داشت از همون راه روزیشو در می اورد. نمی دونم کی توی جلدش رفت که زن بگیره مادرش یا کی نمی دونم. روزی نبود که مادرش از دخترهای همسایه تعریف نکنه و رنگ و لعاب اونا رو با اب و تاب مثل قصه های شاه پریون بازگو نکنه. اخرش خام مادرش شد و رفتن خواستگاری یکی از همون دخترهای محل. پارچه و کله فند بردن و جواب بله رو گرفتن دیری نپایید که عروسی سر گرفت و رفتن زیر یه سقف. اوایل ترانه های عاشقونه برای هم میخوندن ولی نمی دونم چی شد که بعد از یه مدت زمونه چرخید و زن مشدی رنگ عوض کرد. همش از کار مشدی ایراد می گرفت و چیزایی میخواست که از وصع مشدی به دور بود و خواب این چیزایی که زنش میخواست رو تو خوابم نمی خواست. اصلا انگار همه زنا همین طور بودن بابای مشدی هم از دخت مادر مشدی دغ کرد و مرد.
مشدی همش سرکوقت زنش رو میشنید و دم نمی زد . از مادرش کمک خواست ولی مادرشم طرف زنشو گرفت بیچاره مشدی هی کار میکرد و پس انداز میکرد ولی زنش تمام پس انداز خرج لباس های انچنانی و تجملات خودش میکرد. بیچاره مشدی دم نمی زد.
نمی دونم کی باز رفت تو جلدش بره سراغ نزول، نزول میکرد و همرو میداد دست زنش ولی کمرش داشت زیر این پولا خورد می شد. نمی دونم باز کی رفت تو جلدش که بابا تو هم نزول میگیری دیگه از گناهش چه باک، اخه مشدی ادم با ایمونی بود ولی کی بود رفت زیر جلدش کهع نزول بگیر و نزول بده. دیگه کار مشدی شده بود حساب کتاب و رفتن در خونه بدهکاراش دیگه مسجدم که عشقش بود نمی رفت. نمازاش با هزار زور به قول خودش به کمرش میزد.
یه روز صبح چشاشو باز کرد که دید هیچی نداره عاص و پاس، دوکون موروثی رو فروخت پول طلبکارا رو داد نشست تو خونش و فقط به فکر گرفتن طلباش بود، ولی وقتی بدهکارا فهمیدن که مشدی برشکست شده، شمشیر رو از رو بستن و کاسه گدایی دادن دستش و مهلت پشت مهلت. بیچاره مشدی از یه طرف غرغرهای زنش و مادرش از یه طرف این وضع دیگه به یه جایی رسید که نتونست دووم بیاره و زنشو سه طلاقه کرد و یه خرقه و کشکول درویش گرفت دستش و راه افتاد اومد تهرون، مهرکه گیری میکرد گدایی میکرد، باربری میکرد و از این راه یه چند قرونی در می اورد و خرج چای و قلیون و تریاکو، شرابشو در می اورد.
یه درویش خاکستر نشین و دوره گرد که تموم داراییش یه قفس خالی پرنده و کشکول و خرقش بود. یه روز وقتی داشت تو محله ها اتل و باتل واسه خودش میگشت یه زن ! یه پیر زن با موهای ژولیده و درهم و برهم با لباس های مندرس کاسه گدایی رو طرفش گرفت و یه قرون کمک خواست درویش از تو خورجینش یه قرون در اورد و گذاشت تو کاسه پیرزن، پیرزن سرشو آورد بالا گفت پیر شی جوون مرد، درویش با دیدن پیرزن مثل دیوونه ها با سرعت تموم از پیرزن دور شد و دوباره پیرزن نشست روی پله کاهگلی خونه.
روی یه تخت گوشه دنج قهوه خانه نشسته بود و پک های سنگین به قلیونش میزد دود کمش رو می داد بیرون و یک استکان چایی رو هورت کشید و خیره موند به قفس خالی پرنده که زمانی جای دو تا مرغ عشق بود. با همون حال پک های سنگین به قلیون می زد و در افکار خودش غوطه ور بود.
صبح خروس خون جنازه نیمه جون مشتی که از مستی شراب و کشیدن تریاک صورتش رنگ باخته بود پیدا کردن، اخرین جمله مشتی که بریده بریده از ته حلقش بیرون می یومد خوب یادمه می گفت: دنیا خیلی قداره! وفا نداره!
این پیغام در قسمت نظر ها توسط یک ایرانی وطن فروش به نام w که حتی جرئت نوشتن نام واقعیش یا حتی نشانی از خودش نگذاشته نوشته شده درود بر تو ای ایرانی وطن فروش سرت بر دار باد مادرت به عزایت بنشیند.
و مطلب امروز
مادر بزرگ می گفت نام ایران مهر ایران ماندگار است.
می گفت مردم ایران آزاده اند.(مصداق دوست گرامی مون)
می گفت مردم ایران سرافرازند.(مصداق دوست گرامی مون)
ولی ...
بر سر مزارش می گجفتم مادر بزرگ چه راست میگفت. حالا می گویم مادر بزرگ تو دروغگویی بیش نیستی.سالهای سال فیلمهایی مسخره ای پخش می شد در آن قاچاقچیان دستگیر می شدند ثروت میهنم تاراج نمی شد. آرنولدی بود و دسته قاچاقچیان و در نهایت پیروزی آرنولد.
همیشه با خود میگفتم چرا؟ چرا این تاراج گران نامشان اسطوره های ما بود؟
چرا یک بار هم شده این تاراج گران را مثله مثله نمی کنند و هر تکه از جسد منفورشان را بر سمتی از ایران نمی آویزند؟ چرا از خونشان شراب نمی سازند؟ به اهورای بزرگ هدیه نمی کنند چرا خون این تاراج گران را بر خلیج فارس هریه نمی دهند؟ که ما حتی ذره ای از حیثیت خود را نمی فروشیم و اجازه ی تاراج نمی دهیم؟
مادر بزرگ نگفت که تاراج گر واقهی کیست؟ نگفت احمق هایی که در حفظ این ثروت ها کمر همت بسته اند خود تاراج گرند. خودشان با دست خودشان این آثار ملی را به تاراج گران هدیه می کنند و می گویند: بفرمایید این هم ثروت ایران.
اه اهرمن باز آ. یعنی ۳۰۰۰ سال زمان دوریت در نرسیده. به پایت می افتم. بندگیت میکنم. به من قدرتی عطا کن تا بتوانم خون دشمنان وطنم را در قدح های بادیه بریزم و به پایندگی ایران بنوشم.
باز هم برگ افتخاری دیگر برای ایران و ایرانی. ایرانی همراه شو ...
ای کوروش و داریوش کبیر شاهد باش که فرزندانت چه بر سر ایرانت آوردند. ایرانی که جهان بود حال گربه ای اهلی است که در طلب یک کاسه شیر سر بر دامان هر ارباب احمقی می نهد. کاش از گرگها یا بگیریم.
کاش ایران گربه نبود. پلنگ تیز دندانی بود. گرگ خون خواری بود.
ای آناهیتا بانوی آبهای ایران و جهان آب را در دهان دشمنان ایران و اهورا ذهر گردان و آنها را نابود کن.
سند های افتخار ایران در ۲ لینک که در زیر امده.
http://radiozamaaneh.com/rohani/2008/06/post_224.html
http://radiozamaaneh.com/rohani/2008/06/post_224.html
در محکمه عدل اهورای بزرگ بودم. اهرمن، اهورای بزرگ و خداوند زمان بر اریکه این دادگاه که من متهمش بودم. زمان بر تخت رفیع قضاوت بود و اهورامزد و اهرمن بر تختانی هر کدام در سمتی از زمان نشسته بودند. داریوش بود و کوروش و هیئت محکمه. به محاکمه من آمده بودند جرمم، اه نگویید روسیاه تر از انم که گویم. اهرمن پرخاشگرانه تقاضای قصاصم می کرد ولی اهورامزدا و زمان ارام تر بودند. توان ایستادن نداشتم می خواستم حکم قصاص بر من روا گردد و من در تخت جمشید به دار بیاویزند تا لکه ننگی از این میهن پاک شود. که نتوانستم این طور که باید بگویم ایران من مادر من خون بدکارانت را بر پایت میریزم و دیوار ایران را با ان خونها می ارایم تمام خونهای را به پای اهرمن بزرگ میریزم تا بگویم که، که هستم. من احمدم، احمد ایران خونم، گوشتم، پوستم همه ایران را فریاد میزند من وحشی نیستم من قاتل نیستم من دشمن نیستم مادر من هیچ کدام از اینها نیستم من درد مشتکرم مرا فریاد کن فریادم کن تا برادرانم را خبر کنم نبینم که برادرم غرق خون است، نبینم برادرم جوان پیر است. چشمانم را بگیر که نبینم برادرانم غرق خونند نبینم که برادرانم سر افکنده هستند. اه اهورای من کاش قدرتی به من عطا کنی که بتوانم حیثیت از دست رفته ایران را به این مرز برگردانم. بر فراز دماوند نعره زنم ای اهورای بزرگ منم احمد فرزند مشی و مشیانه ، فرزند کیومرث اولین پادشاه زمین دشمن اهرمن. همه اینها را در ذهنم می پروراندم ناگاه قامت زمان را در بر خود دیدم مرا در اغوش کشید و گفت صبر کن زمان خود مشکلات را حل میکند بر پیشانیم بوسه ای زد و من از خواب پریدم و....
دوستان این دردنامه از من رو بپزیرید دلم خیلی گرفته و یک افتخار دیگر بر ایران بیفزاییم این است عظمت ایران کوروش.
حراج جام طلايي ايران باستان پس از سالها فراموشي
آي آر نيو IRNEW.com- يك دلال كتيبههاي فلزي انگليسي قصد دارد جام طلايي ايران باستان را بعد از سالها نگهداري در يك حراجي به فروش برساند.
به گزارش فارس، اين جام طلايي، منقوش به چهره دو زن بوده و مارهاي به هم گره خورده در بالاي سر اين دو چهره به هم تنيده شدهاند.
جان وبر، مالك اين جام گفت: اين جام در زمان كودكي از طريق پدر بزرگم به من رسيد ولي تا امروز هيچگونه اطلاعي از قديمي و ارزشمند بودن آن نداشتم.
كارشناسان معتقدند جام مذكور متعلق به سلسله هخامنشيان بوده و 400 سال قبل از ميلاد مسيح ساخته شده است.
جان وبر كه قصد دارد جام طلايي باستاني را به مبلغ 500 هزار پوند در حراجي دورچستر انگلستان به فروش برساند در مورد ساليان متمادي نگهداري اين اثر تاريخي گفت: اين اثر تاريخي اسباب بازي دوران كودكيم بود اما خدا ميداند پدربزرگم هيچ اطلاعي از آن به من نداده بود.
لینک خبر: http://irnew.com/index.aspx?siteid=1&pageid=140&newsview=2173
کاش میشد مثل بچگی هامون که قبلی جشن نیکوکاری و ... برگزار میشد قلکمون رو بشکنیم تا بتونیم ثروت ایران رو بهش برگردونید ما از ثروت هامون محروم باشیم و یه قورباغه ( لقبی که فرانسویها به انگلیسیها در قرون وسطا و مدتها بعد از ان نسبت میدادند) یه قورباغه حرومزاده که نمیفهمه چه گنجی در دستانشه توش ویسکی بریزه و فاحشه ها سکس کنه ته سیگارش رو توی اون خاموش کنه.
همه چیز بوی سادگی میداد.
الان میوه ها بوی سم علف کش میدن
گوشت ها بوی خون میدن
ادما بوی دورویی میدن
زندگی بوی گند میده
منم بوی ...
زمانی این طور نبود ما بودیم و خودمون و مشکلاتمون
اما الان خودمون و مشکلات دیگرون
زندگیمون توی یه منجلاب افتاده
کاش حداقل خودمون بودیم کس دیگه نبودیم
راستی الان کتابا بوی چی میدن کاش بوی کتاب بدن بوی شونه تخم مرغ ندن
الان حتی رستم و سهراب و تهمینه و گرد آفرید و ابوالقاسم هم بوی خودشون رو نمیدن میدن؟؟؟؟؟؟